صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 54 - تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق

بخش 54 - تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جنیدا راهبر چون راز بشنید

تبسّم کرد و گفت آن صاحب دید

22

ترا زیبد که این گوئی چنین است

چنین خواهد بدن عین الیقین است

33

ولیکن این زمان معنی توداری

ابا این نفس کل دعوی توداری

44

یقین شیخ معظم ایستاده است

دو چشم اندر سوی حضرت نهادست

55

حقیقت آنچه او داند تودانی

که او را یار غاری و تودانی

66

که او اینجا چه است و در چه چیز است

که در آفاق همچون جان عزیز است

77

عزیز است این زمان در آفرینش

وزو روشن شده اسرار بینش

88

من اینجا گرچه شیخ و پیشوایم

تو سلطانی و من همچو گدایم

99

گدایم من تو سلطان کباری

تو تاج سلطنت بر فرق داری

1010

تو تاج سلطنت داری ابر سر

حقیقت میدهی هم تاج و افسر

1111

نداند هیچکس قدر حیاتت

مگر آنکس که او بشناخت ذاتت

1212

هر آنکو ذات خود بشناخت اینجا

ز شادی جان و دل در باخت اینجا

1313

عجایب جوهری تو باز دیدم

هم از جان و دل همراز دیدم

1414

سرافرازی و سربازی درین راه

که از راز خودی ای شیخ آگاه

1515

تو آگاه خودی در آفرینش

تو همراز خودی در کل بینش

1616

ندیده چشم عالم چون تو شاهی

همه اینجا بکش چون پادشاهی

1717

تو شاه آفرینش آمدی کل

چرا افکندهٔ خود را درین ذل

1818

نهٔ این ذلّ و دیگر بس چه خواهی

نخواهم یافت چون تو جان پناهی

1919

حقیقت جملگی را قهر گردان

برافکن از میان چرخ گردان

2020

بماتا چند اینجا میکشی تو

گهی اندر خوشی گه ناخوشی تو

2121

چو بود تو یکی بوده است اول

همی کن بود را اینجامعطل

2222

برون انداز خود را از سردار

که تا چیزی نباشد لیس فی الدار

2323

چو میدانم که کلی جوهری تو

حقیقت نور ذات و سروری تو

2424

تو اصلی این همه فرع تو آمد

مصاحب نیز از شرع تو آمد

2525

از آن اینجا کمال خویش بردار

نمودستی تو از بهر نمودار

2626

ازل را با ابد پیوند داری

چراخود را تو اندر بندداری

2727

چو خواهی رفت عالم را بسوزان

که هستت بخت و تاج نیک روزان

2828

چو خواهی رفت ازین صورت تو بیرون

بگردان جمله را در خاک ودرخون

2929

چوخواهی رفت چیزی را بمگذار

بجز ذات خود ای دانای اسرار

3030

بشرع اقوال پاکت یافتستم

نمود خود ز خاکت یافتستم

3131

من اندر اصل جوهر از تو بودم

بجز ذات تودرکلی نبودم

3232

تماشا کردمت سری که گفتی

تو خود گفتی و هم از خود شنفتی

3333

رهی بردم سوی اسرار ذاتت

نماندستم کنون اندر صفاتت

3434

چو ذاتت در صفاتت هست موجود

همه ذات تو هست ونیست جز بود

3535

جنیدا ذات تست اینجا حقیقت

ولیکن از صفات اینجا پدیدت

3636

جنیدا ذات تست و خود تودانی

که میدانی که اندر جان نهانی

3737

جنید امروز می چیزی نداند

بجز تو در همه حیران بماند

3838

چه میدانم که چیزی می ندانم

صفاتی چند اینجا آگاه خوانم

3939

صفاتت کی جنید اینجا بیابد

چو تو کی صید کی اینجا بیابد

4040

چو تو مرغی که سیمرغ مکانی

نموده روی خود در لامکانی

4141

که داند تا چه تو دانی در اینجا

که بگشادی صفات خوددر اینجا

4242

وصالت اندرین فقر است اینجا

که در فقری همیشه بود تنها

4343

اگر شیخم تو شیخی داریم دوست

وگر مغزم تو اینجا کردهٔ پوست

4444

ز شیخی این زمان من فارغم یار

بجز تو نقش خود میبینم اغیار

4545

ز شیخی فارغم و از زهد و سالوس

حقیقت جملگی میدارم افسوس

4646

ز شیخی فارغم از عین فتوی

ترا میدانم ای دنیا و عقبی

4747

چه خواهم کرد شیخی زین سپس من

ترا میبینم اندر جمله بس من

4848

ز شیخی جانم آمد بر زبانم

بطاقت آمد از این کار جانم

4949

کنون بودم درین سر عین پندار

ازین پندار جان من برون آر

5050

تو گفتی آنچه اینجا گفتنی است

دلم زان تو از جمله مکین است

5151

همه فعلند و تو عین صفاتی

صفاتند این همه تو بود ذاتی

5252

من اینها را ندانم چون تو دیگر

کجا باشد صدف مانند گوهر

5353

صدف را گرچه گوهردار باشد

کجا همچون در شهوار باشد

5454

درین دریا که اینجا جوهر تست

حقیقت عقل اینجا رهبر تست

5555

اگرچه عاشقی معشوقه گردی

ز عشق خود کنی این ره نوردی

5656

دگر میبشکنی بت از وجودت

که ناپیدا نماید بود بودت

5757

چه بود تو یقین هم پایدار است

جنیدت عاشق اندر پای دار است

5858

ز چندین راز کاینجا گفتهٔ باز

در اسرارها هم سفتهٔ باز

5959

توقع دارم از شیرین زبانت

که برگوئی بسی شرح و بیانت

6060

بیانت دمبدم ذات خود آمد

از آنت نحن و آیات خود آمد

6161

تو نزدیکی چرا دوری گزینی

ز ما امروز معذوری نه بینی

6262

همه معذور راهیم ای سرافراز

تو از بهر چه میآئی سرانداز

6363

چرا دست و زبانت دور داری

ازین گفتن مرا معذور داری

6464

چرا خود را بسوزانی درآتش

چرا بیرون شوی از پنج و از شش

6565

در این ترکیب رخسارت پدید است

درین صورت ترا گفت و شنید است

6666

همه معنی ازین صورت عیانست

وزین صورت همه شرح و بیانست

6767

در این صورت تو میبینند و آفاق

وزین صورت همه شرحست و مشتاق

6868

ازین صورت ترا بردار بینند

حقیقت نقطهٔ پرگار بینند

6969

چو ما ز این صورت اینجا آشنائیم

نمود تو در این صورت نمائیم

7070

چرائی محو خواهی کرد صورت

چه افتاده است بر گوئی ضرورت

7171

چو در اصل تو صورت هست پیدا

وجود جمله اندر لاوالّا

7272

تو ذاتی از تو ظاهر هست ذاتم

وز آن سر نکته دیگر برانم

7373

من این فتوی نخواهم داد اینجا

که بُرندت زبان با دست و با پا

7474

اگر سر میرود ما را حقیقت

نخواهم ترک کردن دید دیدت

7575

مرا این سرفرازی از سر تست

مرا بر سر حقیقت افسر تست

7676

مرا بر دست دستان تو باشد

بخاصه چون قدم زان تو باشد

7777

حقیقت خود بسوزانم درین راه

کجا هرگز توانم سوخت ای شاه

7878

ترا اینجا اگر جمله بسوزم

از آن به کین وجودت برفروزم

7979

حقیقت این چنین است ای یگانه

مرا زهره نباشد در زمانه

8080

که کاری این چنین آرم پدیدار

تو باقی هرچه میخواهی پدید آر

8181

تو اینجا حاکم بود و وجودی

کنی هر چیز اینجاگه که بودی

8282

ولکین راز بسیار است دانم

ترازین کار بس بار است دانم

8383

حقیقت شیخ دین شیخ کبیر است

که در معنی و صورت بی نظیر است

8484

ببینم تا چه میگوید درین راز

پس آنگه این همی کن ای سرافراز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدو منصور گفت ای راز دیده

تویی اسرار معنی باز دیده

عطار»هیلاج نامه»بخش 53 - جواب منصور شیخ جنید را (قس)

اگلی نظم

ز دار آنگاه منصور حقیقت

جوابی داد کای میر شریعت

عطار»هیلاج نامه»بخش 55 - سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور