صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 53 - جواب منصور شیخ جنید را (قس)

بخش 53 - جواب منصور شیخ جنید را (قس)

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بدو منصور گفت ای راز دیده

تویی اسرار معنی باز دیده

2

سؤالی میکنی از نیک و بد باز

ز خوب و زشت اینجا ای سرافراز

3

سؤالی از یکی بودست چندین

بگو با تو از راز نخستین

4

نخستین راست گویم تا بدانی

ترا سرباز گویم تا بدانی

5

ز گبر و وز یهودی اهل زنار

حقیقت جملگی میدان تو دیندار

6

بچشم خرد منگر سوی کس تو

چو طاوسی همی بین درمگس تو

7

همه نیکونگر چه خوب و چه زشت

که بود تخم جمله در یکی کشت

8

حقیقت هرچه بینی نیک بین باش

حقیقت اندرین عین الیقین باش

9

همه از کارگاه ماست پیدا

تودوئی اندر این یکتاست پیدا

10

حقیقت اصل جوهر باز دان تو

ز جوهر آنگهی این راز دان تو

11

تو اینجا گه ندیدی اصل جوهر

بگویم هم بتو در شرع رهبر

12

ز قرآنت بگویم راز سرباز

نقاب آنگاه از این معنی برانداز

13

چوذات پاکم اینجا قل هوالله

عیان شد جوهر نقش هوالله

14

ز اصل آفرینش مینمودم

بمعنی ذات مخفی جمله دیدم

15

بُدم من ذات جمله اندر اینجا

نمودی کردم ای رهبر در اینجا

16

نمودی کردم از اعیان ذاتم

یکی جوهر نمودم در صفاتم

17

یکی جوهر نمودم ازحقائق

که کس اینجا نداند آن دقائق

18

نباشد هر کسی این راز دیدن

مراین جوهر در اینجا بازدیدن

19

عجایب جوهری اندر میان یاب

درونش پر ز اعیان جهان یاب

20

عجائب جوهری نه ابتدایش

به دیدارش نه نیزش انتهایش

21

همه خورشید بینی در درونش

حقیقت عقل کلی رهنمونش

22

همه اسرار من اینجا عیان بود

نشانی مر مرا در بی نشان بود

23

نشانی آمده در بی نشانی

عیانی آمده اندر نهانی

24

نشانی بود آن از عکس ذاتم

جمالی آمد از دید صفاتم

25

چو دیدم من جمال خود در اینجا

جمال خود جلال خویش اینجا

26

نظر کردم در اینجا من بر اعیان

جلالم کرد اینجا نور تابان

27

ز تف هیبت نور جلالم

همه شد محو درعین جمالم

28

جمالم با جلال اینجا نهان شد

دگر این هفت چرخ اینجا عیان شد

29

ز تاب نور دودی سبز برخاست

حقیقت نوربگرفت از چپ و راست

30

ز دود جوهر اینجا هفت پرگار

عیان شد بعد ازین در عین دیدار

31

مه وخورشید کردم آشکاره

در اینجا گاه از بهر نظاره

32

ز عکس ذاتم اینجا نور بنگر

به هر جانت جهانی حور بنگر

33

سراسر شد پر از در و جواهر

ز یک جوهر چنین درها بظاهر

34

ز کف گوهر اینجا گه زمین بین

عیان کردستم از بهر مکین بین

35

مکینم دایماً عین مکانست

در این مسکن مرا راز نهانست

36

چو گردم از یکی جوهر پدیدار

منم درجمله اینجا ناپدیدار

37

همه از خویشتن کردیم پیدا

منم اینجا حقیقت خوب و زیبا

38

صفاتم چرخ دان در هفت اعلا

نظر میکن درین نور تجلا

39

در اینجا چون عدد در کار آمد

مراد جملگی دیدار آید

40

به هر نقشی که کردم آشکارم

در اینجا بازبین دیدار یارم

41

تو هر نقشی که بینی اصل بینش

در اینجاگه نموده وصل بینش

42

تو هر نقشی که اینجا گاه بینی

چنان باید که دروی شاه بینی

43

تو هر نقشی که بینی هست نقاش

چه در گبر و جهود و رند و اوباش

44

چو از جوهر چنین افعال کردم

نمود روز و ماه سال کردم

45

از آنت مختلف میگویم این راز

که از هر جانبی یابی رخم باز

46

منم خورشید اندروی چنان دان

بآخر ذات را عین عیان دان

47

بعقل اینکار خانه کردهام راست

حقیقت هفت پرده کردهام راست

48

در این پردهٔ گرچه هفت پرده است

درون پرده عقلم ره نبرده است

49

درون پرده ارواحم به بین باز

یکی اندر یکی انجام وآغاز

50

به هرجائی نمودی آفریدم

دراینجا از وجود خود بریدم

51

چوعین لا بدم در عین اینجا

از آن ننمودهام این جمله پیدا

52

همه از من پدید آمد ز توحید

حقیقت دان جنیدا اندرین دید

53

نظر کن بین ز اعلا سوی اسفل

یکی میبین تو هان از دید اول

54

یکایک را نظر میکن حقیقت

توئی هم نقطه پرگارت حققت

55

تو اینجا نقطه و اندر نشانی

بصورت لیک معنی بینشانی

56

نشانی یاب از اصل جواهر

که اندر بینشان باشی تو ظاهر

57

همان اصل اندر اینجا گه طلب کن

همان وصل اندر اینجاگه طلب کن

58

از آن میجویمت نی راز اینجا

همان میگویمت سرباز اینجا

59

اگر ره میبری در سرّ پرگار

مبین هان اندر اینجا جز که دیدار

60

تو خود پرگاری اندر اصل فطرت

بگویم تا بدانی وصل فطرت

61

تو از اصلی ز جوهر بینشان ذات

نگه کن در مکین ودرمکان ذات

62

همه ذات من آمددر حقیقت

دگر می باز گویم از شریعت

63

درینجایت که دنیا نام دارد

که عاشق دید او ناکام دارد

64

تمامت عاشقان مهجور کردم

تمامت عارفان معذور کردم

65

همه دیوانگانم در سلاسل

شده اندر جنون مقصود حاصل

66

ز اصلم دیده ودیدار دیدند

مرا از خویش برخوردار دیدند

67

همه دیدند یکسر پاکبازند

از آن از هر دو عالم بینیازند

68

همه گبران مرا جویند بابیت

چنین حکمت فتاد از شق لایت

69

یهودان در کنشت خویش جویند

مسلمان در درون کعبه جویند

70

درون کعبه با من راز گویند

ز دیرم باز جمعی باز جویند

71

همه با من من اندر جمله باشم

که اسرار جهان برجمله باشم

72

همه نزدیک من یکیست اینجا

نمودارم ز هست ونیست اینجا

73

مثالم آنکه اینجا بیمثال است

نخواهد بود خورشیدم روانست

74

چو دیدی اصل لایت اندر الا

ز الا جوی دایم ذات اعلا

75

بصورت لیک معنی ذات بنگر

تو نحن اقرب از آیات بنگر

76

حقیقت ذات با جان انس دارد

که رنگی اندرینجا گه ندارد

77

ابی رنگست ذات ای شیخ عالم

ولی بنگر که بنمایم دمادم

78

ابا تقدیر حق تدبیر چبود

در اینجاگه جوان و پیر چبود

79

جوان و پیر در عین بلایند

در اینجا جمله در عین قضایند

80

قلم رانده است اینجابر همه یار

فکنده است از حقیقت دیدهٔ یار

81

همه دراصل یکی بنگر و باش

چو در یکی شدی بینی تو نقاش

82

یقین نقاش میداند ترا راز

نماید راز خود اینجایگه باز

83

هر آن رازی که پیدا ونهانست

بر نقّاش کل عین العیانست

84

چونقّاشست از کلی خبردار

اگر خواهد برآرد جمله بردار

85

چو شاهست از جنید اندر شریعت

همه نیکو کند بنگر ز دیدت

86

کند هر حکم کو خواهد در اینجا

ز حکمش ذرهٔ کی کاهد اینجا

87

حقیقت جمله گفتارش نمود است

تمامت آفرینش در سجود است

88

سجودش میکند خورشید و افلاک

دمادم کرد طوف کرهٔ خاک

89

همه ذرات عالم درسجودند

همه حیران و سرگردان بودند

90

در اینجا هرچه میبینی جزاینش

دمی بگشای و بنگر کفر ودینش

91

به هر ملت که بینی گفت وگوی است

ولیکن احمد اینجا پرده گوی است

92

خلاصه در شریعت راه دیدم

در اینجا من بذات کل رسیدم

93

شریعت نور راه مصطفایست

که اندر شرع کل نور خدایست

94

شریعت میدهد تقوی که منصور

حقیقت نور شد نور علی نور

95

در اینجا مسکن یار است ما را

از آنم دیده دیدار است ما را

96

چه قرب یار ما را دید آمد

از آنم جزو و کل توحید آمد

97

ولیکن ای جنید از عین اعیان

نظر میکن تو اندر عین قرآن

98

همه پیوسته میبین هرچه بینی

از آن پیوسته میبین هرچه بینی

99

همه پیوسته هست اما نهانی

ازین پیوستها کی باز دانی

100

که پیوستت دراینجاگه شکسته

شود از یکدگر بندت گسسته

101

توآندم زنده باشی گر بدانی

بدین ارزنده باشی گر بدانی

102

چو بود صورت تو جمله خاکست

نظر میکن که چه دیدار پاکست

103

درین صورت همه منصور پیداست

عجایب صورتش مشهور پیداست

104

چو منصور است و چیزی نیست جزوی

که بگرفتست کل لحم و رگ و پی

105

که داند هر که او این را نداند

پس این معنی حقیقت هرزه خواند

106

تو ای منصور عشق خویش بشناس

ترا اینجاست اعیان عشق بشناس

107

ترا منصور بردار و خبر نه

وی اندر تو خبردار و خبر نه

108

تو باشی از وصال او خبردار

خبر یاب این زمان اندر سردار

109

فداکن هم سر و هم پای اینجا

بگوی و بعد از این منمای اینجا

110

اناالحق گرچه هستی سرّ مطلق

دمی با شرع آی و گوی اناالحق

111

اگرگوئی اناالحق باز رستی

هم از انجام و آغاز رستی

112

تو را اینست تو این سرنگهدار

نگهداری این سر بر سر دار

113

طوافی کن چو مردان در حقیقت

منه پائی برون تو از شریعت

114

چو این اسرار اندر جمله پیداست

بعقلت آفتاب اینجا هویداست

115

کنون اسرار فاش افتاد اینجا

که بر دلدار فاش افتاد اینجا

116

هم از گفتار جانانست منصور

که اینجا گفتهٔ تا نفخهٔ صور

117

اگر منصور این جاوید جانان

حقیقت هر کسی را نیست پنهان

118

خبردارید لیکن بیخبر باز

از اینجا میدهد بیشک خبر باز

119

که چیزی نیست جز دیدارمنصور

نمییابد کسی اسرار منصور

120

جنید پاک دین در صبغةالله

دم کلی زدی عین هوالله

121

ترا شد منکشف اسرار بیچون

نکو بنگر بسیر هفت گردون

122

چوداری دیدهٔ بیدار بینش

نگه کن سر بسر در آفرینش

123

نه بینی هر دو چیز اینجای مانند

بجز یکی یکی آن را ندانند

124

خدابینان درین ره سرفرازند

گهی بخشید جان گه سرفرازند

125

هر آنکو سر در این سر باخت تحقیق

در اینجا گاه او سریافت توفیق

126

یکی بین آنچه بینی چون ندانی

در این گفتار چون بیچون بدانی

127

ترا چون این نظر آمد پدیدار

که گردی محو یار آمدپدیدار

128

بگوید با تو چون من هر زمان راز

در اندازد در آن دم برقعت باز

129

کند درجان شیخت چیست بنگر

حقیقت نیز شیخ کیست بنگر

130

شریعت نکتهٔاصل است اینجا

حقیقت جملگی وصلست اینجا

131

تو هم از شیخ بیرون شو بافسوس

گذر کن هم ز نام وننگ و ناموس

132

چو رندان در دمی کش درخرابات

زمانی بانگ میزن در مناجات

133

نه مرد خرقهام نی مرد زنار

گهم مسجد وطن گاهم بخمّار

134

زنام وننگ اینجاگه گذر کن

دل خود را از این معنی خبر کن

135

بسالوسی نیاید این سخن راست

بدان شیخا که این معنی شما راست

136

بسالوسی کجاکامی بری تو

چو خود در باختی نامی بری تو

137

هر آنکو خویشتن در باخت در عشق

حقیقت نیز سر بفراخت در عشق

138

هر آنکو جان فدای روی او کرد

بماند تا ابد در جزو و کل فرد

139

حقیقت هر که اینجا یار دیده است

حقیقت دیده و دیدار دیده است

140

چو من باشد یقین درجزو و در کل

حقیقت باشد او را عزّ و با ذُل

141

چنین تا چند گوئی راه کن راه

که خود گردی تو از هر کار آگاه

142

جنیدا عاشق دیدار ما باش

دمی استاده زیر دار ما باش

143

جنیدا واقفت کردم ز اسرار

ترا کردم خبردار از نمودار

144

جنیدا چون توئی از جوهر کل

در اینجا بهر آنی رهبر کل

145

جنیدا این زمان بنگر مرا تو

کنون خواهم که بری سر مرا تو

146

فصاص شرع را بر من برانی

چو دادستم ترا چندین معانی

147

بران اینجا قصاص شرع جانان

که هرگز مینماند عشق پنهان

148

از آن ما حقیقت عشق آید

وجود ما در اینجا میرباید

149

از آن در عشق اینجا پیشوایم

نماید در اناالحق رهنمایم

150

دمادم سر بیچون بیچه و چون

بخواهد ریخت هر منصور را خون

151

به استادی کنون ای شیخ عالم

چنان خواهم که این ساعت در این دم

152

بُری دو دست و پایم این زمان تو

همی گویم بر خلق جهان تو

153

تمامت کاملان کار دیده

که ایشانند بی شک یار دیده

154

در اینجا ایستاده چشم بر من

کنم اسرار اینجا بر تو روشن

155

مترس از جمله تا اینجا بجویند

چو من حقم بگو از من چه گویند

156

همه فتوی دهید اینجا دگر بار

که تا پیدا کنم اندر سردار

157

بپرس از جملگی مردان فتوی

که ایشان را بود برهان فتوی

158

که بیشک این چنین باید یقین باز

که تا پیدا کنم اندر سرت راز

159

قلم رفتست و دیگر مینگردد

حقیقت جسم اینجا درنوردد

160

قلم رفتست اکنون هان بران تو

ز من بشنو تو ای صاحبقران تو

161

چو این دم از وجود آگاه هستم

بکشتن این زمان من شاه هستم

162

چه باشد گر بماندم جان منصور

که کشتن برد اینجاکام منصور

163

چو اصلم این نداند اصل فطرت

چنین راندم ز ذات خویش قسمت

164

ازین معنی بیندیش این زمان تو

بپرس این لحظه از خلق جهان تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدو آنگه جنید پاک دین گفت

که ای ذات تو با عین الیقین جفت

عطار»هیلاج نامه»بخش 52 - سؤال کردن شیخ جنید از منصور در حقیقت شرع

اگلی نظم

جنیدا راهبر چون راز بشنید

تبسّم کرد و گفت آن صاحب دید

عطار»هیلاج نامه»بخش 54 - تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور