صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 55 - سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره

بخش 55 - سخن گفتن منصور با شیخ کبیر قدس سره

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ز دار آنگاه منصور حقیقت

جوابی داد کای میر شریعت

22

توئی شیخ کبیر عالم خاک

که خدمتکار تست این چرخ و افلاک

33

تو ای شیخ جهان در پایداری

ستاده تن زده در پای داری

44

تو ای شیخ این زمان خاموش مانی

زمانی در مکان بیهوش مانی

55

نه این باشد وفا و مهربانی

که اسرار نکو را تو بدانی

66

تو میدانی مرا اسرار اینجا

تو کردستی مرا بردار اینجا

77

تو میدانی مرا اسرار تحقیق

که در کشتن مرا از اوست توفیق

88

تو میدانی که گفتستم ترا راز

دگر گفتم جنید اینجایگه باز

99

نمیدانید اینان گرچه دانند

که ایشان مردن از جان کی توانند

1010

مرا زیبد ز خود رفتن درین راه

که هستم از حیات جمله آگاه

1111

مرا زیبد که جان بازم برویت

که من راز توام آیم بسویت

1212

چو ایشان در زمان در دهر هستند

حقیقت در خراباتم نشستند

1313

منم اسرار ایشان درحقیقت

که گفتم این چنین از دید دیدت

1414

منم اسرار ایشان از نمودار

همی گویم حقیقت بر سر دار

1515

ببازی نیست اینجا مردن از خویش

مرا زیبد که جانان دیدم از پیش

1616

ولی دانم که ایشان ناتمامند

درین سودای ما ناپخته خامند

1717

ره شرعم اگرچه کرده ایشان

ولکین ماندهام در نزد ایشان

1818

اگر این پرده از هم بردرانند

مرا اینجا به بینند و بدانند

1919

اگرچه پختهٔ رازی در اینجا

ز راز من تو آگاهی در اینجا

2020

تو دانی راز من در پردهٔ راز

که اینجا دیدهام انجام وآغاز

2121

منزه دانم اینجا از همه چیز

مبرّاام در اینجا ایمنم نیز

2222

توی اسرار ومن اسراردانم

تو برکاری و من بیکار از آنم

2323

ترا زیبد کنون سلطان معنی

که برگویم ترا برهان معنی

2424

که اینجا محو کن اسرار عالم

برانداز این زمان از پرده دردم

2525

توانم کردن این اما حقیقت

درین معنی است ما را صد طریقت

2626

کسی ای شیخ دین ما را نه بشناخت

بگو تا لاجرم بودم در این باخت

2727

من اینجا بهر تو دیدار کردم

ز عشقم خویشتن بردار کردم

2828

که هر خواری که هست اینجا مرا باد

که نقش خود دهم اینجایگه داد

2929

مرا این آفرینش بهر این بود

مرا این سر یقین عین الیقین بود

3030

کنون خواری نخواهم من دگر بس

مرا زیبد در اینجا گفتن و بس

3131

مرا اینجا بباید خویشتن سوخت

حقیقت هم دل و هم جان و تن سوخت

3232

نسوزانم کسی را خود بسوزم

جهان را شمع وحدت برفروزم

3333

نخواهم کشت کس را خود کشم من

شراب صرف وحدت درکشم من

3434

از آن خمخانه خوردستم شرابی

که دنیا مینمایم چون سرابی

3535

از آن خمخانه کردم جرعهٔ نوش

که دنیا میشود کلی فراموش

3636

از آن خمخانه شیخا نوش کن جام

که دیدستی یقین آغاز و انجام

3737

از آن خمخانه من امروز مستم

بت خود را بیکباره شکستم

3838

از اول بت پرستیدم در اینجا

ندیدم هیچ ازین بت دیدم اینجا

3939

جمالت بت پرست خویش آخر

مرا او کرد مست خویش آخر

4040

بدیرم درکشید از آخر کار

مرا او محو کرد اینجا بیکبار

4141

بدیرم درکشید و مست کردم

حقیقت نیست کرد و هست کردم

4242

کنون مست جلال جاودانم

عجب مست جمال بینشانم

4343

چنان مستم که جانم پیش محو است

مرا دیدار اودر دید سهو است

4444

مرا این مهلکات اینجا یقین است

که آخر این جهانم پیش بین است

4545

هلاکی عاشقان دیدار یار است

از آن منصور اینجا برقرار است

4646

همی خواهم قرار خود دگربار

که بردارم زجان خود دگر بار

4747

مرا باریست صورت درمیانه

که دایم مینمایم جاودانه

4848

نخواهد جاودانه ماند صورت

مرا هم سوختن آمد ضرورت

4949

کنون شیخ جهان لامکان تو

گذشته از زمین و از زمان تو

5050

اگرچه پیر شبلی پیر راهست

در اول دیدمش او عذر خواهست

5151

مرا گفت آشکارا این عیان او

حقیقت هست در دل بی نشان او

5252

اگرچه او رسیده نارسیده است

ندیده است او و بیشک ناپدید است

5353

هر آنکو ناپدید آمد در اینجا

در آخر او پدیدآمد در اینجا

5454

هر آنکو ناپدید یار گردد

ز بود جسم و جان بیزار گردد

5555

در آخر جان جان آید پدیدار

چوگردد جسم و جانش ناپدیدار

5656

جمال یار اینجا بی نشان است

بجز منصور او را کس ندانست

5757

ندیدم هیچکس اینجای دیدار

منم بی عشق خود از خود خریدار

5858

توئی شیخ زمین و آسمان تو

گذشتستی هم از کون ومکان تو

5959

بفرمایم که تا دست و زبانم

ببرید و ببین شرح و بیانم

6060

قدم فرمای تا اینجا می جدایم

کنند و بنگری صنع خدایم

6161

فلک را در ملک اینجا زنم من

حقیقت دور گردون بشکنم من

6262

چنان راندستم اینجا گه قلم باز

که جسم اندازم از سوی عدم باز

6363

عدم خواهم که دنیا دیدهام من

قدم خواهم قدم را دیدهام من

6464

بنزدم جمله دنیا دیدهام من

که دنیا کنده پیری دیدهام من

6565

در این ارزن کجا من شرح فردوس

کنم آرم کنون من فرع فردوس

6666

نخواهم دم بدنیا کردن اینجا

که دنیا ازمن آمد خوب و زیبا

6767

هر آنچه از کارگاه ماست امروز

حقیقت در بر چرخ دل افروز

6868

همه نیکست اما در شریعت

بدی میدان گرفتار طبیعت

6969

همه مردان ره گفتند این باز

چه به زین یافتند عین یقین باز

7070

همه مردان ره دیدند خواری

ز دستانش بکرده پایداری

7171

مرادنیا و بر دین برگ کاه است

که برتر زین مرا خود پایگاهست

7272

چه صورت عین دنیا بود اینجا

یقین جان دید مولا بود اینجا

7373

نه دنیا و نه مولا در بر من

مرا مغیست از اسرار روشن

7474

بجز ذاتم همه اینجا هبا است

که ذاتم عین دیدار خدا است

7575

همه عاشق همه دنیا سراب است

بر عاقل همه دنیا خراب است

7676

تو ای شیخ کبیر جمله مردان

مرا زین نقشها آزاد گردان

7777

چو دنیا سجن مؤمن آمد اینجا

که در اینجای ایمن آمد اینجا؟

7878

حقیقت جایگاه دیو گردم

که من زین معنی اینجاگاه فردم

7979

یکی باشم دوئی را من ندانم

دوی را از یکی اینجاجهانم

8080

کنون صورت نمیخواهم ز دنیا

نخواهم ظلمت ازنور تجلا

8181

مرا بس اندرینجا گاه دیوان

که کردستم عجایب در غریوان

8282

همه مقصودم اینجاهست کشتن

وزین صورت همه آزاد گشتن

8383

سخن از شرع گفتم در حقیقت

تو میدانی یقین پیر طریقت

8484

جنیدم راهبر سلطان دین است

بجان پاک او صد آفرین است

8585

ولی باید که بهتر زین نداند

مرا در کشتن خود راز داند

8686

گذشتم این زمان از جسم و از جان

نمیباید مرا جز دید جانان

8787

همه گفتارها از بهر اینست

همه کردارها از بهر این است

8888

چه به زین چونکه جانان رخ نموده است

مرا امروز پاسخها نمود است

8989

چرا میگوید ای منصور امروز

ترا با خود کنم مشهور امروز

9090

ترا باید نمودن راز من باز

بیار این هر که تا گردم سرافراز

9191

سرافرازی ترا خواهد بدن بس

نخواهد بود همچون تو دگر بس

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جنیدا راهبر چون راز بشنید

تبسّم کرد و گفت آن صاحب دید

عطار»هیلاج نامه»بخش 54 - تحسین کردن جنید منصور را در اسرار عشق

اگلی نظم

بگو شیخ کبیر کار دیده

که تقوی داری ای برگزیده

عطار»هیلاج نامه»بخش 56 - اسرارگفتن منصور با شیخ کبیر در اعیان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور