صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پایانی
  4. »(4) حکایت وفات اسکندر رومی

(4) حکایت وفات اسکندر رومی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون

حکیمی گفت ای شاه همایون

22

چو زیر خاک می‌گشتی چنین گم

چرا می‌کردی آن چندان تنّعم

33

دریغا و دریغا روزگارم

که دایم جز دریغا نیست کارم

44

چو نقد روزگار خود بدیدم

امید از خویشتن کلّی بریدم

55

همه در خون جان خویش بودم

که تا بودم زیان خویش بودم

66

بامّید بهی تا کِم خبر بود

همه عمرم بسر شد ور بتر بود

77

جهان چون صحّتم بستد مرض داد

جوانی برد و پیری در عوض داد

88

چو من هم نیستم از جسم و جانی

نخواهم من که من باشم زمانی

99

بجز مردن مرا روئی نماندست

ازان کم زندگی موئی نماندست

1010

اگرچه از فنا موئی ندیدم

بجز فانی شدن روئی ندیدم

1111

مرا گه ماتمست و گاه عیدست

که گاهم وعده و گاهی وعیدست

1212

دلی بود از همه مُلک جهانم

همه خون گشت ودیگر می‌ندانم

1313

زهی اندوهِ گوناگون که دلراست

زهی این آتش و این خون که دلراست

1414

فرو رفتن بدین دریا یقینست

ولی تا چون برآیم، بیمِ اینست

1515

چرا از مرگ دل پُر پیچ دارم

چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم؟

1616

همه عمرم درافسانه بسر شد

کِه خواهد از پی عمری دگر شد؟

1717

تهی دستم که کارم پُر خَلَل ماند

ز حیرت پای جانم در وَحَل ماند

1818

چو قوم موسی ام در تیه مانده

هم از تعطیل در تشبیه مانده

1919

همی نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من

میان کفر و ایمان مانده‌ام من

2020

کنون در گوشهٔ حیران نشستم

ستون کردم بزیر روی دستم

2121

گرت اندوه می‌باید جهانی

ننزدیک دلم بنشین زمانی

2222

که چندانی غم و اندوه دارم

که گوئی بر دلی صد کوه دارم

2323

مرا در دست هر ساعت هزاران

که بر دل درد می‌بارد چو باران

2424

گل عمر عزیزم بر سر خار

به پایان بُردم و من بر سر کار

2525

چو نتوان داد شرح سرگذشتم

نَفَس با کام بُردم گنگ گشتم

2626

چه گویم کانچه گفتم هست گفته

کرا گویم، خلایق جمله خفته

2727

زبان علم می‌جوشد چو خورشید

زبان معرفت گنگست جاوید

2828

چو مستی حیرت خود باز گفتم

چو مشتی خاک زیر خاک خفتم

2929

مرا گوئی مگو! دیگر نگویم

چه سازم من بسوزم گر نگویم

3030

ز من دایم سخن پرسید آخر

ز سوز من نمی‌ترسید آخر؟

3131

عزیزا با تو گفتم ماجرائی

مدار آخر دریغ ازمن دعائی

3232

گر از تو یک دعائی پاک آید

مرا صد نور ازان درخاک آید

3333

کسی را چون بچیزی دست نرسد

وگر گه گه رسد پیوست نرسد

3434

همان بهتر که بی روی و ریائی

سحرگاهان بسازد با دعائی

3535

کنون از اهل دل درخلوة خاص

دعای خویش می‌خواهم باخلاص

3636

غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست

که کار بی‌غرض جز از خدا نیست

3737

عزیزا با تو گفتم حالِ مردان

تو گر مردی فراموشم مگردان

3838

ترا گر ذرّهٔ زین راز روزیست

همه ساز تودایم سینه سوزیست

3939

اگر ماتم زده باشی درین کار

ترا نوحه گری باشد سزاوار

4040

ولی تو خود ز رعنائی چنانی

که نوحه بشنوی بازیچه دانی

4141

چو نوحه لایق آزادگانست

که نوحه کار کار افتادگانست

4242

اگر تو عاشقی گم کرده یاری

تو آن سرگشتهٔ افتاده کاری

4343

چو می‌جوئی نشان از بی‌نشان باز

ازین جستن نه اِستی یک زمان باز

4444

چو چیزی گم نکردی ای عجب تو

چه می‌جوئی تو با چندین طلب تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(3) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

اگلی نظم

چنین گفت آن یکی با خاک بیزی

که می‌آید شگفتم ازتو چیزی

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(5) حکایت مرد خاک بیز

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور