صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پایانی
  4. »(3) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

(3) حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

22

فرو بُردست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

33

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

44

بروز آرام و شب خوابش نماندست

بچشم اشک ریز آبش نماندست

55

بخوف و ترس او در روزگاری

نیفتادست هرگز ترسگاری

66

تو او را دیدهٔ ای پاک گوهر؟

ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

77

چو رفت آن جایگه او را چنان دید

ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

88

بزاری و نزاری چون خیالی

تنی لاغر بمانند هلالی

99

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه

دلی پر تف زبانی چون زبانه

1010

کفن در پیش و گوری کنده در بر

بشکل مردهٔ بنشسته بر سر

1111

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز

بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

1212

خیال خویشتن را می‌پرستی

همه گور و کفن را می‌پرستی

1313

ترا گور و کفن مشغول کرده

بسی سالت زحق معزول کرده

1414

ترا سی سال بُت گور و کفن بود

که در راه خدایت راه زن بود

1515

چوآن آفت بدید آن مرد درخویش

برآمد جان ازان دل داده درویش

1616

چو از سرّ حقیقت کور افتاد

بزد یک نعره ودر گور افتاد

1717

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی

بمُرد و باز رست از بت پرستی

1818

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست

چو ازگور و کفن چندین حجابست

1919

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز

که مانی تو بدین بت از خدا باز

2020

بسی بت بود گوناگون شکستم

کنون در پیش شعرم بت پرستم

2121

هزاران بندِ چوبین برفکندم

کنون از بندِ زرّینست بندم

2222

بپرّم گر بترک بند گیرم

وگرنه سرنگون در بند میرم

2323

به بُت چون از خدا می باز گردم

چگونه با خدا هم راز گردم

2424

بلائی کان مرا در گردن آمد

یقین دانم که آن هم از من آمد

2525

سخن چندین که بر تو خواند عطّار

اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار

2626

بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتی

ز خیل قدسیان برتر گذشتی

2727

زهی قصّه که از شومیِ گفتار

سگی برهد، شود مردم گرفتار

2828

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا

نگونساریست آب وجاهت اینجا

2929

سر از آبی و جاهی برمیاور

فرو برخون و آهی برمیاور

3030

زبان بودی بسی اکنون چو مردان

ز سر تا پای خود را گوش گردان

3131

بسا آفت که گویا از زبان یافت

چو صامت بود زر عزّت ازان یافت

3232

قلم را سر زدن دایم ازانست

که او را در دهانی دو زبانست

3333

ترازو چون زبان بیرون زد از کام

بیک یک جَو حسابش کرد ایّام

3434

زهر عضو تو فردا روزِ محشر

زبانت بند خواهد کرد داور

3535

ازان سوسن بآزادی رسیدست

که او با ده زبان گنگی گزیدست

3636

چوخواهی گشت همچون کوه خاموش

کفی بر لب چو دریائی مزن جوش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست روزی حق پرستی

که او را بود در اسرار دستی

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(2) گفتار مرد خدای پرست

اگلی نظم

چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون

حکیمی گفت ای شاه همایون

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(4) حکایت وفات اسکندر رومی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور