صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهارم
  4. »(4) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد

(4) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود

که مهر از رشک او آوارهٔ بود

22

اگر خورشید روی او بدیدی

چو مصروع از مه نو می‌تپیدی

33

چو پیشانیش لوح سیم بودی

برو از مشک جیم و میم بودی

44

چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی

بجیم و میم مُلک جم گرفتی

55

بابرو حاجبی کردی قمر را

بمژگان صیدگه دل گه جگر را

66

چو فتنه نرگسش می‌دید شب رنگ

بصید و شهسواری کردی آهنگ

77

زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت

سوار و صید را الحق نکو یافت

88

لبش هم انگبین و هم شکر بود

که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود

99

چو زنبور انگبینش را کمر بست

برای آن شکر نَی نیز در بست

1010

دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش

درخشنده چو سی دُر از عقیقش

1111

ز اوج عالم بالا ستاره

ز هفتم آسمان کردی نظاره

1212

همی هر کس که روی او بدیدی

اگر جان داشتی پیشش کشیدی

1313

یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه

دلش سرگشته گشت و عقل گُمراه

1414

بدرد افتاد چون درمان نبودش

که جانی درخور جانان نبودش

1515

بسی زیر و زبر آمد دران درد

که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد

1616

نچندان گشت در خون آن ستم کش

که هرگز گشته باشد هیچ غم کش

1717

مگر آن شاه را از کینه خواهان

پدید آمد یکی دشمن ز شاهان

1818

پسر را پیش آن دشمن فرستاد

چو ماهی ماه در جوشن فرستاد

1919

پسر شد با بسی لشکر یَزَک دار

همه تشنه بخون دل فلک وار

2020

چو آن سرهنگ را حالی خبر شد

نمی‌گویم بپای اما بسر شد

2121

چنان دلشاد شد ز آوازهٔ جنگ

که از آواز شادی مرد دلتنگ

2222

بدست آورد اسپی و روان شد

ولی با جوشن و برگُستوان شد

2323

میان لشکر آن شاه زاده

تنش می‌شد سوار و جان پیاده

2424

تماشای رخش دزدیده می‌کرد

نثارش هر زمان ازدیده می‌کرد

2525

زهی لذّت خوشا آن زندگانی

که روی یار خود بینی نهانی

2626

رخ یاری که دزدیده توان دید

درون جانش و در دیده توان دید

2727

چو القصه سپه در هم رسیدند

بیک حمله دو صف بر هم دریدند

2828

زمین تاریک شد از هر دو کشور

فلک روشن نماند از گرد لشکر

2929

علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار

چنان شهزادهٔ آمد گرفتار

3030

سپه بگریخت آن شهزاده درماند

ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند

3131

کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ

ولی او خویش را افکند در پیچ

3232

ببردند آن دو تن را در وثاقی

یکی را وصل و دیگر را فراقی

3333

نهادند آن دو تن را بند بر پای

بهم محبوسشان کردند یک جای

3434

پسر پرسید از سرهنگ آخر

که تو کی آمدی در جنگ آخر

3535

نمی‌دانم ترا تو از چه خیلی

و یا تو در سپاه من طفیلی

3636

زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه

که هستم شاه عالم را هواخواه

3737

چنان بود آرزو از دیرگاهم

که بپذیرد بخدمت بو که شاهم

3838

چو شه را این سفر ناگاه افتاد

مرا هم نیز عزم راه افتاد

3939

که گفتم در سفرحربی کنم سخت

مگر پیش شهم یاری دهد بخت

4040

که تا نانی و نامی یابم از تو

همه عمرم مقامی یابم از تو

4141

چو بشنید این سخن شهزاده از وی

ز غم آزاد گشت و شاد از وی

4242

بسی دل گرمیش داد آن سر افراز

خود او دل گرم بود از دیرگه باز

4343

دل سرهنگ از شادی چنان بود

که گوئی ملک نقدش صد جهان بود

4444

اگرچه بود آن سرگشته در بند

بمردی خویشتن را می‌نیفکند

4545

شبانروزیش کار آن پسر بود

بهر دم خدمت او بیشتر بود

4646

همه شب پای مالیدیش تا روز

همه روزش سخن گفتی دلفروز

4747

چنان گستاخ شد با آن سمن بوی

که نبود وصف آن کار سخن گوی

4848

دعا می‌کرد آن دلخسته هر روز

که یارب این همه ناکامی و سوز

4949

زیادة کن که تا نبوَد جُدائی

وزین زندان مده ما را رهائی

5050

مرا چون هست این زندان بهشتی

بنفروشم بصد بستانش خشتی

5151

چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه

جهانش تیره شد بی روی آن ماه

5252

چنان دلبند چون در بند باشد

پدر را صبر آخر چند باشد

5353

چو در راه این چنین خرسنگ افتاد

بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد

5454

چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار

شد آن این را و این آن را خریدار

5555

قرار افتاد کان شاه خردمند

دهد دختر بدان شهزاده در بند

5656

برفت آن شاه پیش شاه زاده

بدو آن دختر چون ماه داده

5757

بخواند او را و آن سرهنگ را نیز

که کاری نیست با ما جنگ را نیز

5858

نچندان کرد با هر دو نکوئی

که من آن شرح گویم یا تو گوئی

5959

پس آنگه کار آن دختر چنان کرد

که ده گنج روان با او روان کرد

6060

چو شهزاده بشهر خویش شد باز

ز بند و حبس دستش داده دمساز

6161

میان خیل خود آن عالم افروز

عروسی کرد و عشرت چل شبانروز

6262

گرفته بود در بر دلستانی

دران مدّت ندیدش کس زمانی

6363

دل سرهنگ هر ساعت چنان بود

که با آن نیم جانش بیم جان بود

6464

نه صبرش بود یک دم نه قراری

بخون می‌گشت پرخونش کناری

6565

دران چل روز و چل شب در تب و تاب

چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب

6666

ز بس کز رشک در خون می‌بغلتید

بهر ساعت دگرگون می‌بگردید

6767

کسی خو کرده تنها با چنان یار

نسوزد جانش افتاده چنان کار

6868

پس از چل روز شهزاده جوانبخت

بکامی تاج بر سر رفت بر تخت

6969

باستادند جانداران سرافراز

کشیده هر یکی تیغی سرانداز

7070

غلامان همچو مژگان صف کشیده

سیه دل جمله و سرکش چو دیده

7171

دگر حال وزیرانش بپرسی

همه چون عرش زیر آورده کرسی

7272

دل آن شاه زاد عالم افروز

بدان سرهنگ شد مشغول آن روز

7373

به پیش خویش خواندش چون در آمد

سلامش گفت وحالی در سر آمد

7474

بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد

ز حلقش نعرهٔ بی او رها شد

7575

چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک

ازو پرسید آن شهزادهٔ پاک

7676

که ای سرهنگ آخر این چه حالست

که کارت ناله و تن همچو نالست

7777

چنان گشتی که بیماریت بودست

مگر بی من جگر خواریت بودست

7878

زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه

دران زندان نبودم از تو آگاه

7979

چو من چل روز هجر تو کشیدم

پس از چل روز امروزت بدیدم

8080

ترا دیدم میان کار و باری

ز مشرق تا بمغرب گیر و داری

8181

چنان خو کرده بودم بی فراقت

چنان بودم چنینم نیست طاقت

8282

دران جامه اگر آئی پدیدار

توانم شد دگر بارت خریدار

8383

درین جامه که هستی گر بمانی

میان خسروی و کامرانی

8484

کجا تاب آورد این جان پر جوش

که با این سلطنت گردد هم آغوش

8585

بگفت این و معین شد هلاکش

بصد زاری برآمد جان پاکش

8686

اگر تو همتی مردانه یابی

شه آفاق را هم خانه یابی

8787

وگر تردامنی تو همچو سرهنگ

ز ضعفت زود آید پای بر سنگ

8888

اگر تو ره روی ای دوست ره بین

همه چیزی لباس پادشه بین

8989

که گر جامه بپوشد شه هزاران

نگردی تو ز خیل بیقراران

9090

غلط مشنو یقین میدان چو مردان

که شه را هست دایم جامه گردان

9191

جهان گر پر سفید و پر سیاهست

همی دان کان لباس پادشاهست

9292

دو عالم چون لباس یک یگانست

یکی بین کاحولی شرک مُغانست

9393

بسی جامه‌ست شه را درخزانه

مبین جامه تو شه را بین یگانه

9494

که هر کو ظاهری دارد نشان او

ز باطن بازماند جاودان او

9595

کسانی کز خدا دل زنده باشند

بچشم آخرت بیننده باشند

9696

چنین چشمی اگر باشد ترا نیز

بچشم آخرت بینی همه چیز

9797

که چشم ظاهرت از نقش اَوباش

نپردازد سر موئی بنقّاش

9898

ولی نقّاش را آنست پیشه

که نقش خود بپوشاند همیشه

9999

چو رویش را جمال بی‌حسابست

جمالش را فروغ او حجابست

100100

که گرچه خوبی خورشید فاش است

ولی هم نور رویش دور باشست

101101

جهانی گر بود تیغی کشیده

به سلطان ره برند اصحاب دیده

102102

ترا با تیغ و بردابرد لشکر

چه کارست، از همه جز شاه منگر

103103

همه چیزی که می‌بینی پس و پیش

گذر باید ترا زان چیز وز خویش

104104

که تا چون نقش برخیزد ز پیشت

دهد نقاش مطلق قرب خویشت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در افتادند در شهری سپاهی

گریزان شد نهان زان شهر شاهی

عطار»الهی نامه»بخش چهارم»(3) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت

اگلی نظم

مگر محمود با پنجه سواری

به رَه در باز می‌گشت از شکاری

عطار»الهی نامه»بخش چهارم»(5) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور