صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهارم
  4. »(5) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود

(5) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر محمود با پنجه سواری

به رَه در باز می‌گشت از شکاری

22

یکی خیمه دران ره درگشادند

شکاری را بر آتش می‌نهادند

33

بره در شاه پیری ناتوان دید

که بارش پشتهٔ هیزم گران دید

44

بَرِ او رفت محمود از ترحم

بدو گفتا بچند این پشته هیزم

55

نمی‌دانست آن پیر رونده

که محمودست آن هیزم خرنده

66

زبان بگشاد مرد پیر کای میر

بدو جو می‌فروشم بی دو جو گیر

77

یکی همیان که صد دینار زر بود

دو جو آن هر قراضه بیشتر بود

88

شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست

نهادش یک قراضه بر کف دست

99

بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر

اگر خواهی ز من بستان و برگیر

1010

مگر گفتا دو جو افزون بود این

ترازو نیست سَختَن چون بوَد این

1111

نهادش یک قراضه نیز در دست

بدو گفتا ببین تا این دو جو هست

1212

جوابش داد کین باشد زیادت

توان دانست ناسخته بعادت

1313

یکی دیگر بداد و گفت چونست

چنین گفت او که این یک هم فزونست

1414

بدین ترتیب می‌دادش یکایک

ولی دانست کافزونست بی شک

1515

چو القصه همه همیان بپرداخت

دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت

1616

که زر در صُرّه کن کین صرهٔ اوست

بسوی شهر بر کآنجا ترازوست

1717

دو جو برگیر و باقی در زمان زود

بدست حاجب سلطان رسان زود

1818

مگر آن پیر زر می‌نستد از شاه

شه از پیشش فرس افکند در راه

1919

چو روز دیگر آمد شاه بر تخت

بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت

2020

چو شه را دید دل در دامش افتاد

ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد

2121

یقینش شد که شاه آئینهٔ اوست

همین شاه آشنای دینهٔ اوست

2222

چو شاهش دید گفتا ره دهیدش

یکی کرسی به پیش صف نهیدش

2323

نشست القصه و شه گفت ای پیر

چه کردی، پیش من کن جمله تقریر

2424

چنین گفت او که ای شاه دلفروز

گرسنه خفته‌ام من دوش تا روز

2525

شهش گفتا چرا، گفتا دران راه

نکردی هیچ بَیعی با من آنگاه

2626

چو خویشم خواجه می‌پنداشتی تو

که دوشم گرسنه بگذاشتی تو

2727

شهش گفتا برو آن زر نگه دار

که خاص تست آن جمله بیکبار

2828

زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه

چو می‌دادی بمن آن زر بیک راه

2929

چرا دی می‌توانستی ندادی

بیک یک بر کف من می‌نهادی

3030

شهش گفتا چو می‌خواندی مرا میر

ندانستی که سلطانم من ای پیر

3131

بدل در آرزو آمد چنانم

که بشناسی که من شاه جهانم

3232

چو از شاهی من آگاه گشتی

بهر حاجت که داری شاه گشتی

3333

عزیزا پیر هیزم کش درین راه

توئی و نورِ حق آن حضرت شاه

3434

ز حق یک یک نفس در زندگانی

چو آن یک یک قراضه می‌ستانی

3535

چو فردا عمر جاویدان بیابی

به پیش تخت آن همیان بیابی

3636

هزاران قرن ازان عمر گرامی

دمی نبوَد چنین دان گرنه خامی

3737

چو آن دم را گذشتن روی نبود

هزاران قرن پس یک موی نبوَد

3838

گر آنجا خسته گردی یک زمان تو

بیابی ذوقِ عمر جاودان تو

3939

وگر بند زمان بر پای گیری

زمانی باشی و بر جای میری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی شهزاده چون مه پارهٔ بود

که مهر از رشک او آوارهٔ بود

عطار»الهی نامه»بخش چهارم»(4) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور