صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »(7) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

(7) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بکاری بایزید عالم افروز

بصرّافان گذر می‌کرد یک روز

2

یکی قلاش را در پیش ره دید

ز سر تا پای او غرق گنه دید

3

چنان می‌زد کسی حدّش بغایت

که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت

4

دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش

که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش

5

که دایم همچنینم می‌زدندی

به تیغ آتشینم می‌زدندی

6

چنان زان رند شیخ دین عجب ماند

که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند

7

چو آخر حدِّ او آمد بانجام

ازو پرسید پنهان پیر بسطام

8

که چندین زخم خورده خون برفته

تو چون گل مانده خندان و شکفته

9

نه آهی کرده نه اشکی فشانده

منم در کارِ تو حیران بمانده

10

مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست

که در محنت توان خوش خوش چنین زیست

11

چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور

که بود ای شیخ معشوق من از دور

12

ستاده بود جائی بر کناره

نبودش هیچ کاری جز نظاره

13

چو من می‌دیدمش استاده در راه

نبودم آن زمان از درد آگاه

14

مرا آن لحظه گر صد زخم بودی

بچشمم چشم زخمی کی نمودی

15

ستاده بهرِ من معشوق بر پای

چگونه من نباشم پای بر جای

16

چو بشنود این سخن مرد یگانه

ز چشمش گشت سَیل خون روانه

17

بدل می‌گفت ای پیر سیه روز

ازین قلّاش راه دین بیاموز

18

همه کار تو در دین باژگونه ست

ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست

19

ترا زین رند دین می‌باید آموخت

گر آموزی چنین می‌باید آموخت

20

بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم

ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر روزی ایاز سیم اندام

چو جانها سوخت تنها شد بحمّام

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(6) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

اگلی نظم

مگر ابن المبارک بامدادی

بره می‌رفت برفی بود و بادی

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(8) حکایت عبدالله مبارک با غلام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور