صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »(7) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

(7) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بکاری بایزید عالم افروز

بصرّافان گذر می‌کرد یک روز

22

یکی قلاش را در پیش ره دید

ز سر تا پای او غرق گنه دید

33

چنان می‌زد کسی حدّش بغایت

که خون می‌ریخت بی‌حدّ و نهایت

44

دران سختی نمی‌کرد آه قلّاش

که می‌خندید و پس می‌گفت ای کاش

55

که دایم همچنینم می‌زدندی

به تیغ آتشینم می‌زدندی

66

چنان زان رند شیخ دین عجب ماند

که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند

77

چو آخر حدِّ او آمد بانجام

ازو پرسید پنهان پیر بسطام

88

که چندین زخم خورده خون برفته

تو چون گل مانده خندان و شکفته

99

نه آهی کرده نه اشکی فشانده

منم در کارِ تو حیران بمانده

1010

مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست

که در محنت توان خوش خوش چنین زیست

1111

چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور

که بود ای شیخ معشوق من از دور

1212

ستاده بود جائی بر کناره

نبودش هیچ کاری جز نظاره

1313

چو من می‌دیدمش استاده در راه

نبودم آن زمان از درد آگاه

1414

مرا آن لحظه گر صد زخم بودی

بچشمم چشم زخمی کی نمودی

1515

ستاده بهرِ من معشوق بر پای

چگونه من نباشم پای بر جای

1616

چو بشنود این سخن مرد یگانه

ز چشمش گشت سَیل خون روانه

1717

بدل می‌گفت ای پیر سیه روز

ازین قلّاش راه دین بیاموز

1818

همه کار تو در دین باژگونه ست

ببین تا خود تو چونی او چگونه‌ست

1919

ترا زین رند دین می‌باید آموخت

گر آموزی چنین می‌باید آموخت

2020

بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم

ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر روزی ایاز سیم اندام

چو جانها سوخت تنها شد بحمّام

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(6) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

اگلی نظم

مگر ابن المبارک بامدادی

بره می‌رفت برفی بود و بادی

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(8) حکایت عبدالله مبارک با غلام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور