صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »(6) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

(6) حکایت سلطان محمود با ایاز در گرمابه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مگر روزی ایاز سیم اندام

چو جانها سوخت تنها شد بحمّام

2

رفیقی گفت با محمود پیروز

که محبوبت بحمّامست امروز

3

چو شه را این سخن در گوش آمد

چو دریائی دلش در جوش آمد

4

چو مردی حال کرده شاه عالی

سوی حمّام شد خالی و حالی

5

بدید القصّه روی آن پری‌وش

وزو دیوار گرمابه پُر آتش

6

ز عکس صورتش دیوار حمام

همه رقّاص گشته از در و بام

7

چو خسرو حُسنِ سر تا پای او دید

همه جان وقف یک یک جای او دید

8

دلش چون ماهئی بر تابه افتاد

وزان آتش دران گرمابه افتاد

9

ایاز افتاد در پایش که ای شاه

چه افتادت بگو امروز در راه

10

که عقل تو که عقلی بود کامل

چنان عقلی چو عقلی گشت زائل

11

شهش گفتا چو رویت در نظر بود

ز یک یک بندِ تو دل بیخبر بود

12

کنون چون دیده آمد بنده بندت

شدم چون بند بندت مستمندت

13

مرا از عشق رویت جان همی سوخت

کنون صد آتش دیگر برافروخت

14

چو یک یک بندت آمد دلنوازم

کنون من با کدامین عشق بازم

15

دلا معشوق را در جان نشان تو

نثارش کن ز چشم دُر فشان تو

16

چو او بنشست بر تخت دل تو

بینداخت آن همه رخت دل تو

17

تو از شادی او از جای میرو

گهی بر سر گهی بر پای میرو

18

تماشا می‌کن و می‌خور جهانی

که تو خوردی جهانی هر زمانی

19

ولی گر خلق گرد آید هزاران

کنند از جهل بر تو تیرباران

20

چو معشوق تو با تو در حضورست

اگر آهی کنی از کار دورست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر شبلی به‌مجلس بود یک روز

یکی پرسید ازو کای عالم‌افروز

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(5) حکایت شبلی با سائل رحمه الله

اگلی نظم

بکاری بایزید عالم افروز

بصرّافان گذر می‌کرد یک روز

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(7) حکایت شیخ بایزید و آن قلّاش که او را حدّ می‬زدند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور