صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش دوازدهم
  4. »(4) حکایت شوریده دل بر سر گور

(4) حکایت شوریده دل بر سر گور

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی شوریدهٔ می‌شد سحرگاه

سر خاک بزرگی دید در راه

22

بسی سنگ نکو بر هم نهاده

یکی نقش قوی محکم نهاده

33

زمانی نیک چون آنجا باستاد

دل خود پیش جان او فرستاد

44

چنین گفت او که این شخصی که خفتست

ندارد هیچ، ازان کارش نهفست

55

چنین مردی قوی جان عزیزش

نمی‌بینم درین ره هیچ چیزش

66

جز این سنگی که بر گورش نهادند

نصیبی از همه کَونش ندادند

77

بدو گفتند روشن کن تو ما را

چنان کین راز گردد آشکارا

88

چنین گفت او که این مردیست خفته

بترک دنیی و عقبی گرفته

99

نه دنیا دارد و نه آخرت نیز

که او بودست خواهان دگر چیز

1010

ولی چه سود کان چیزیست کز عز

بکس نرسید و نرسد نیز هرگز

1111

پس او گر راستی ور پیچ دارد

همه از دست داده هیچ دارد

1212

جهانی را که چندین ضرّ و نفعست

ببین تا حدِّ او از خفض و رفعست

1313

بروز این جمله در چشمت نهد راست

شبت در خشم گرداند کم و کاست

1414

بینداز این جهان پیچ بر پیچ

چو بر خوان جهانی هیچ بر هیچ

1515

تو این بنهادن و برداشتن بین

ز هیچی این همه پنداشتن بین

1616

طریقت چیست نقد جان فکندن

که خود را در غلط نتوان فکندن

1717

چو چشمت نیست دایم در غلط باش

که نقش راه زن آمد ز نقّاش

1818

اگرچه دردِ بی اندازه هستست

بکلی کی دهد معشوق دستست

1919

که تا عاشق بوَد پیوسته سوزان

وزو پیوسته معشوقش فروزان

2020

همه کس را چو در خوردست معشوق

بکلی کی رسد هرگز بمخلوق

2121

نباشد آگهی در خورد ما را

ز شوق او بماند درد مارا

2222

توئی عاشق ترا بِه دل که سوزد

تو دل می‌سوز تا او می‌فروزد

2323

اگر داری سر این گر نداری

جز این ره هیچ ره دیگر نداری

2424

درو معدوم شو ای گشته موجود

تو واو در نمی‌گنجد چه مقصود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز

به راهِ بادیه می‌رفت یک روز

عطار»الهی نامه»بخش دوازدهم»(3) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه

اگلی نظم

یکی دیوانهٔ کو بود در بند

بلب می‌گفت رازی با خداوند

عطار»الهی نامه»بخش دوازدهم»(5) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور