صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش دوازدهم
  4. »(3) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه

(3) حکایت شبلی با آن جوان در بادیه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوز

به راهِ بادیه می‌رفت یک روز

22

جوانی دید همچون شمعِ مجلس

به‌دست آورده شاخی چند نرگس

33

قصَب بر سر یکی نعلین در پای

خرامان با لباسی مجلس‌آرای

44

قدم می‌زد به زیبایی و نازی

چو کبکی کاو بوَد ایمن ز باز‌ی

55

بر او رفت شبلی از سر مهر

بدو گفت ای جوان‌ِ مشتری‌چهر

66

چنین گرم از کجا رفتی چنین شاد‌؟

جوان ماه‌رو گفتش ز بغداد

77

برون رفتم از آنجا صبحگاهی

کنون در پیش دارم سخت راهی

88

دو ساعت بود از بُنگاه رفته

برآمد پنج روز از راه رفته

99

چو شد القصّه شبلی تا حرم‌گاه

یکی را دید مست افتاده در راه

1010

سته گشته ضعیف و ناتوان هم

دلش رفته ز دست و بیمِ جان هم

1111

حکایت کرد شبلی نزد یاران

که چون دید او مرا آهسته نالان

1212

مرا از پیشِ کعبه داد آواز

که ای بوبکر می‌دانی مرا باز‌؟

1313

من آن نازک‌تن‌ِ تازه‌جوانم

که دیدی در فلان جایی چنانم

1414

مرا با صد هزاران ناز و اعزاز

به پیش خویش خواند و کرد دَر باز

1515

به‌هر ساعت مرا گنجی دگر داد

به‌هر دم آنچه جستم بیشتر داد

1616

کنون چون آمدم با خود به‌یکبار

بگردانید بر فرقم چو پرگار

1717

دلم خون کرد و آتش در من انداخت

ز صحن گلشنم در گلخن انداخت

1818

به بیماری و فقرم مبتلا کرد

ز گردونم به‌یک ساعت جدا کرد

1919

نه دل ماند و نه دنیا و نه دینم

چنین که‌امروز می‌بینی چنینم

2020

ازو پرسید شبلی کای جوانمرد

چنین کت امر می‌آید چنان گرد

2121

جوابش داد کای شیخ یگانه

که‌را این برگ باشد جاودانه‌؟

2222

نمی‌دانم من‌ِ مست این معمّا

که می‌گوید تو باشی جمله یا ما

2323

ازان می‌سوزم و زان می‌گدازم

که مویی در نمی‌گنجد چه سازم

2424

تو خود در پیشِ چشم خود نشستی

ز پیش چشم خود برخیز و رستی

2525

فرستادند بهرِ سودت اینجا

ندیدم سود جز نابودت اینجا

2626

چو بهره از همه چیزیت هیچ است

همه قسمت ز چندین پیچ‌پیچ است

2727

اگر تو ره روی عمری بسوزی

که جز هیچت نخواهد بود روزی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر سنگ و کلوخی بود در راه

بدریائی در افتادند ناگاه

عطار»الهی نامه»بخش دوازدهم»(2) حکایت سنگ و کلوخ

اگلی نظم

یکی شوریدهٔ می‌شد سحرگاه

سر خاک بزرگی دید در راه

عطار»الهی نامه»بخش دوازدهم»(4) حکایت شوریده دل بر سر گور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور