صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پایانی
  4. »(13) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک

(13) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کنیزی داشت عبدالله مسعود

که صد گونه هنر بودیش موجود

22

مگر چون احتیاج آمدش دینار

طلب کرد آن کنیزک را خریدار

33

کنیزک را چنین گفت ای دلاور

برَو جامه بشوی و شانه کن سر

44

که می بفروشمت زانک احتیاجست

که تن را بر خراب دل خراجست

55

کنیزک در زمان فرمانِ او کرد

دو سه موی سفید از سر فرو کرد

66

بآخر چشم چون بر مویش افتاد

هزاران اشک خون بر رویش افتاد

77

چو عبدالله مسعودش چنان دید

دو چشمش همچو ابری خون فشان دید

88

بدو گفتا چرا گریندهٔ تو

که می بفروشمت چون بندهٔ تو

99

کنون من عهد کردم با تو خاموش

که نفروشم ترا، مگری و مخروش

1010

کنیزک گفت من گریان نه زانم

که درحکم فروش تست جانم

1111

ولیکن زان سبب گریم چنین زار

که عمری کرده‌ام پیش کسی کار

1212

که یافت ازخدمتش مویم سپیدی

بآخر کار آمد نا امیدی

1313

چرا بودم به آخر پیش مردی

که بفروشد مرا آخر به دردی

1414

چراکردم جوانی خرج جائی

که در پیری نهندم در بهائی

1515

چرا بودم بجائی روزگاری

که آن خدمت فروش آورد باری

1616

چرا بر درگه غیریم ره بود

چو درگاهی چنان در پیشگه بود

1717

کسی را کان چنان درگاه باشد

بدرگاهی دگر چون راه باشد

1818

تو ای خواجه حدیث من بمنیوش

اگرچه می‌نیرزم هیچ بفروش

1919

درآمد جبرئیل و گفت حالی

به پیش صدر و بدر لایزالی

2020

که عبدالله را گوی ای وفادار

مباش این درد را آخر روا دار

2121

سپیدی یافت در اسلام مویش

جز آزادی نخواهد بود رویش

2222

خدایا چون ترا حلقه بگوشم

میفکن روز پیری در فروشم

2323

گر از طاعت ندارم هیچ روئی

سپیدم هست در اسلام موئی

2424

اگر بفروشیم جان سوختن راست

که دوزخ این زمان افروختن راست

2525

ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد

ز موری درچنان روزی چه خیزد

2626

بحق عزّت ای دانندهٔ راز

که اندر خندق عجزم مینداز

2727

بدست قهر چون مومم مگردان

ز فضل خویش محرومم مگردان

2828

همه نیک و بدم ناکرده انگار

ز فضلت کن مرا بی من بیکبار

2929

که هر نیک و بدی کان از من آید

مرا ناکام غُلّ گردن آید

3030

مرا گر تو نخواهی کرد بیدار

بخواب غفلتم در مرده انگار

3131

چو من سرگشته پستم تو بلندی

بلندم کن چو پستم اوفکندی

3232

گرفتار توام از دیرگاهی

مرا بنمای سوی خویش راهی

3333

درم بگشای و فرتوت خودم کن

دلم بربای و مبهوت خودم کن

3434

ز من بر من بسی آمد تباهی

الهی نَجِّنی منّی الهی

3535

مرا بِرهان ز من گر می رهانی

که هر چیزی که می‌خواهی توانی

3636

مرا با خود مدار و بیخودم دار

ز خود سیر آمدم این خود کم انگار

3737

بحق آنکه میدانی که چونم

که بیرون آر ازین غرقابِّ خونم

3838

مرا بیخود بخود گردان گرفتار

میاور با خودم هرگز دگر بار

3939

سگم خوان و مران از آستانم

که در کویت سگ یک استخوانم

4040

اگر یابم زکویت استخوانی

کشم در پیش چرخ پیرخوانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی رندی میان داغ و دردی

ستاده بود بر دکان مردی

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(12) حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست

اگلی نظم

در اوّل روز می‌شد بشرِ حافی

ز دُردی مست امّا جانش صافی

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(14) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور