صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پایانی
  4. »(12) حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست

(12) حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی رندی میان داغ و دردی

ستاده بود بر دکان مردی

2

ازو می‌خواست چیزی، می ندادش

بسی بر پیش دکان ایستادش

3

زبان بگشاد دکاندار پر پیچ

که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ

4

چو کردی زخم، از من نقد می‌جوی

وگر نه همچنین می‌باش و می‌گوی

5

برهنه کرد رند اندام حالی

بدو گفتا نگه کن از حوالی

6

اگر بر من ز سر درگیر تا پای

توانی دید بی صد زخم یک جای

7

بگو کانجایگه زخمی رسانم

که بی صد زخم جائی می‌ندانم

8

اگر بی زخم هستم جایگاهی

نباشد چشم زخم از تو گناهی

9

چو نیست از پای تا سر بی جراحت

بده چیزی که یابم از تو راحت

10

تنم چون جمله مجروحست اکنون

ازین پس نوبة روحست اکنون

11

خدایا من چو آن رند گدایم

که بر تن نیست بی صد زخم جایم

12

ز سر تا پای من چندان که جوئی

جراحت پُر بوَد چندان که گوئی

13

دمی هرگز براحت برنیارم

که سر از صد جراحت بر نیارم

14

دمی گر صد جراحت می‌نیابم

ز عمر خویش راحت می‌نیابم

15

اگر خود پای تا سر عین دردم

ز دردی کافرم گر سیر گردم

16

غم تو بایدم از عالم تو

ندارم غم چو من دارم غم تو

17

دریغا جان ندارم صد هزاران

که در پای غمت ریزم چو باران

18

چو حرف ها و هو آید بگوشم

همه در ها و هو و در خروشم

19

ترا دیدم خودی خود ستُردم

بتو زنده شدم وز خویش مُردم

20

اگردایم چنین باشم کمالست

وگر با خویشتن رفتم زوالست

21

خدایا دست این شوریده دل گیر

خلاصم ده ازین زندان دلگیر

22

در آن ساعت که جان آید بحلقم

نماند هیچ امیدی بخلقم

23

تنم را روشنائی لحد بخش

دلم را آشنائی ابد بخش

24

چو زایل گردد این مُلک وجودم

مکن بی بهره از دریای جودم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به پیش کعبه ابراهیم ادهم

بحق می‌گفت کای دارای عالم

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(11) مناجات ابراهیم ادهم

اگلی نظم

کنیزی داشت عبدالله مسعود

که صد گونه هنر بودیش موجود

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(13) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور