صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هفدهم
  4. »(6) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

(6) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

اُسامه گفت سیّد داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

22

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

33

برو بابا جهازت هرچه داری

چنان خواهم که در پیش من آری

44

اگرچه نورِ چشمی ای دلفروز

بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز

55

شد و یک سنگِ دست آس آن یگانه

برون آورد در ساعت ز خانه

66

یکی کهنه حصیر از برگِ خرما

یکی مسواک و نعلینی مطرّا

77

یکی کاسه ز چوب آورد با هم

یکی بالش ز جلد میشِ محکم

88

یکی چادر ولیکن هفت پاره

همه بنهاد و آمد در نظاره

99

پیمبر خواجهٔ انواع و اجناس

بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس

1010

ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت

عمر آن بالش اندر راه برداشت

1111

پس آنگه فاطمه نور پیمبر

بشد بر سر فکند آن کهنه چادر

1212

پس آن نعلین را در پای خود بست

پس آن مسواک را بگرفت در دست

1313

اُسامه گفت من آن کاسه آنگاه

گرفتم پس روان گشتم در آن راه

1414

به پیش حجرهٔ حیدر رسیدم

ز گریه روی مردم می‌ندیدم

1515

پیمبر گفت ای مرد نکوکار

چرا می‌گرئی آخر این چنین زار

1616

بدو گفتم ز درویشیِ زهرا

مرا جان و جگر شد خون و خارا

1717

کسی کو خواجهٔ هر دو جهانست

جهاز دخترش اینک عیانست

1818

ببین تا قیصر و کسری چه دارد

ولی پیغمبر از دنیی چه دارد

1919

مرا گفت ای اُسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

2020

چو پای و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

2121

جگرگوشهٔ پیمبر را عروسی

چو زین سانست تو در چه فسوسی

2222

شنودی حال پیغمبر زمانی

تو می‌خواهی که گرد آری جهانی

2323

چو کار این جهان خون خوردن تست

چه گرد آری، که بار گردن تست

2424

چو خورشیدت اگر باشد کمالی

بوَد آن ملک را آخر زوالی

2525

اگرچه آفتاب عالم افروز

بتخت سلطنت بنشست هر روز

2626

ز دست آسمان با روی چون ماه

کُلَه را بر زمین زد هر شبانگاه

2727

اگر این پردهٔ نیلی نبودی

نه کوژی یافتی کس نه کبودی

2828

فلک کوژست از سر تا به پائی

نیابی راستش در هیچ جائی

2929

چو بگرفتست ازو کوژی جهانی

نیابی راستی از وی زمانی

3030

فلک در خونِ مردان چرخ زن شد

زدلوش حلقِ مردان در رسن شد

3131

زمین بر گاو افتادست مادام

ولی گردون ندارد هیچ آرام

3232

نمی‌دانم چه کارست اوفتاده

که گردون می‌دود گاو ایستاده

3333

فلک را قصدِ جان تو ازانست

که با تو پای گاوش در میانست

3434

زمین بر گاو مانده دشمن تست

که دایم گاوِ او درخرمن تست

3535

میان گاو چندینی چه خفتی

لُباده برفکن بر گاو و رفتی

3636

گَوی، گاوی درو، گوئی برین گاو

فلک چوگان، که یابد یک نفس داو؟

3737

ولی ازجسمِ دل مرده پریشان

شکم پُر کرده هم از پشتِ ایشان

3838

بچرخ چنبری ره نیست هیچی

بخودبر چون رسن تا چند پیچی

3939

اگر مهر فلک عمری بورزی

بدوزد یا بدرد همچو درزی

4040

تنوری تافته‌ست از قرصِ آتش

که از خوانش نیابی گِردهٔ خوش

4141

کجا ازماه سنگت لعل گیرد

که او هر ماه خود را نعل گیرد

4242

که می‌داند که این گردنده پرگار

چه بازی می‌نهد هر لحظه در کار

4343

سپهرا عمر مشتی بی سر و پای

بپیمای و بپیمای و بپیمای

4444

ازین پیمانه پیمودن بادوار

نمی‌آرد ترا سرگشتگی بار؟

4545

نکوکاری نکردی ای نگون کار

که در بازی کنی عالم نگونسار

4646

چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باش

پیاپی می‌کُش و خاموش می‌باش

4747

چرا افسوس میداری همیشه

چو جز کُشتن نداری هیچ پیشه

4848

سپهر پیر چون شش روزه طفلی

ز علو افکنده ناگاهت به سفلی

4949

توئی ای شصت ساله تیره حالی

که این شش روزه کردت درجوالی

5050

نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاه

که این شش روزه طفلت برد از راه

5151

چه گرامروز پیر ناتوانی

ولی درگور طفل آن جهانی

5252

بنیروی اسد تا چند نازی

که تو سرگشتهٔ گر سرفرازی

5353

چو طفلی و ترا نه تن نه زورست

قِماط تو کفن، گهواره گورست

5454

چو پنبه گشت مویت ای یگانه

که پنبه خواهدت کردن زمانه

5555

جوان چون آتشست ای پیرِ عاجز

تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید ازان دیوانه ساری

که ای دیوانه حق را چیست کاری

عطار»الهی نامه»بخش هفدهم»(5) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی

اگلی نظم

مگر پیری یکی دختر جوان خواست

نیامد کار این با کارِ آن راست

عطار»الهی نامه»بخش هفدهم»(7) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور