صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هجدهم
  4. »(6) حکایت پیر خالو سرخسی

(6) حکایت پیر خالو سرخسی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سرخسی بود پیری خالوش نام

بسی بردی بسر با خضر ایّام

22

مگر جائی جوانی گرم رَو بود

که او نو بود و جانش نیز نو بود

33

دلی بود از حقیقت غرق نورش

نبودی هیچ کاری جز حضورش

44

خضر می‌شد بر آن پیرِ درویش

بره بر آن جوان را برد با خویش

55

جوان بنشست و پیر از بهر یاری

بدو گفت ای جوان تو در چه کاری

66

جوان گفتش جوان اینجا کدامست

که اکنون قربِ ده سال تمامست

77

که تا من لحظهٔ ز اندیشهٔ دوست

نه از مغزم خبر دارم نه از پوست

88

چو بشنید این سخن زو پیر دانا

بدو گفت ای جوانمرد توانا

99

مرا اندیشه کردن زو محالست

من این دانم که اکنون شَست سالست

1010

که تا دایم چنان در عَیب خویشم

که یکدم نر نمی‌خیزد ز پیشم

1111

چو خود را جمله ننگ و عیب بینم

چگونه در نجاست غیب بینم

1212

مرا این گر نکو و گر نکو نیست

دمی از ننگ خود پروای او نیست

1313

اگر مبرز بپردازم ز مردار

روا باشد که یار آید پدیدار

1414

ولیکن با چنین مردار در بر

نیاید دولت این کار در بر

1515

اگر پاکیت باید پاک گردی

وگرنه خون خوری در خاک گردی

1616

چه خواهی کرد آخر این ریاست

چو خورشیدی که تابد بر نجاست

1717

نخستین پاک گرد آنگاه بنگر

مرو بر جهل، چاه و راه بنگر

1818

کسی کو در نجاست مشک جوید

میان بحر خاک خشک جوید

1919

جوان را این سخن در دل چنان شد

که گفتی از دلش زان ننگ جان شد

2020

بلرزید و بغرّید و نگون گشت

چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت

2121

خضر گفتش که ای پیر دلفروز

مزن او را بدین تیغ جگرسوز

2222

که این کار بزرگان جهانست

نه کار نازنینان جوانست

2323

بلا شک مست را باید امان داد

کمان بر قوّت بازو توان داد

2424

تو این دم مست عشق دلنوازی

گهی سرمست و گاهی سرفرازی

2525

مئی باید ز مخموران خاصت

که تا از خود دهد کلّی خلاصت

2626

همی هرچت کند از خویشتن دور

می تو آن بوَد نه آبِ انگور

2727

کسی چون مستئی یابد برو دست

چنانداند که فانی گشت هر هست

2828

چو از مستی فنا بشناختی باز

تو مستی در فنا سر بر میفراز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو یوسف را در افکندند در چاه

درآمد جبرئیل از سدره ناگاه

عطار»الهی نامه»بخش هجدهم»(5) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام

اگلی نظم

ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام

خطی آمد به سوی پیرِ بسطام

عطار»الهی نامه»بخش هجدهم»(7) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور