صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هجدهم
  4. »(5) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام

(5) حکایت جبریل با یوسف علیهما السلام

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو یوسف را در افکندند در چاه

درآمد جبرئیل از سدره ناگاه

2

که دل خوش دار در درد جدائی

که خواهد بود زین چاهت رهائی

3

تو را برْهاند از غم حق تعالی

دهد از ملکت مصرت کمالی

4

نهد تاجی ز عزّت بر سر تو

فرستد مصریان را بر در تو

5

جهان در زیر فرمان تو آرد

جهانی خلق مهمان تو آرد

6

بیارد ده برادر را که داری

برای نان به پیش تو بخواری

7

علی الجمله بگو با من درین چاه

که چون چشمت برایشان افتد آنگاه

8

بزندان‌شان کنی یا دار سازی

و یا از بهرِ کشتن کارسازی

9

و یا از زخم چوب و تازیانه

ز هر یک خون کنی جوئی روانه

10

چنین گفت آن زمان یوسف بجبریل

که چون آیند خوانمشان بتعجیل

11

نه از بفروختن گویم نه ازچاه

براندازم نقاب از روی آنگاه

12

اگر سازند پیشم خویش را خم

چه گویم هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم

13

شما آخر تأسّف می نخوردید

ز درد آنکه با یوسف چه کردید؟

14

بر ایشان بر گشادن این کمین بس

عذاب سخت ایشان را همین بس

15

اگر دلهای ایشان خاره گردد

ازین تشویر حالی پاره گردد

16

دلت مرده‌ست اگر زین درد فردست

که بی شک زنده را احساس در دست

17

تو خامی، زین حدیثت خوش نیفتد

که جز در سوخته آتش نیفتد

18

چو مومی روز و شب در سوختن باش

که تا آتش کند افروختن فاش

19

چو در غیری ندیدی هیچ خیری

چرا مشغول می‌گردی بغیری

20

چو کارت با خود افتادست پیوست

سفر در خویش کن بی پای و بی دست

21

اگر در خویشتن یک دم بگردی

چو صد دل دان که در عالم بگردی

22

ترا یک ذرّه در خود عیب دیدن

به از صد نورِ غیب الغیب دیدن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت اصمعی پیر یگانه

که یک شب در عرب گشتم روانه

عطار»الهی نامه»بخش هجدهم»(4) حکایت اصمعی با آن مرد صاحب ضیف و زنگی حادی

اگلی نظم

سرخسی بود پیری خالوش نام

بسی بردی بسر با خضر ایّام

عطار»الهی نامه»بخش هجدهم»(6) حکایت پیر خالو سرخسی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور