صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش نوزدهم
  4. »(10) حکایت شاهزاده و عروس

(10) حکایت شاهزاده و عروس

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی شه زادهٔ خورشید فر بود

که بینائی دو چشم پدر بود

2

مگر آن شاه بهرِ شاه زاده

عروسی خواست داد حُسن داده

3

بخوبی در همه عالم مَثَل بود

سر خوبان نقّاش ازل بود

4

سرائی را مزّین کرد آن شاه

سرائی نه، بهشتی بهرِ آن ماه

5

سرائی پای تا سر حور در حور

ز بس مهر و ز بس مه نور در نور

6

ز بس شمع معنبر روی در روی

معیّن گشته آن شب موی در موی

7

ز بحر شعر وصَوت رود هر دم

خروش بحر و رود افتاده در هم

8

ز سوق سبع الوانش اتّفاقا

خَجِل سَبعَ سمواتٍ طِباقا

9

عروسی این چنین جشنی چنین خوش

چنین جمعی همه زیبا و دلکش

10

نشسته منتظر یک خلدِ پر حور

که تا شه زاده کی آید بدان سور

11

مگر از شادئی آن شاه زاده

نشسته بود با جمعی بباده

12

ز بس کان شب بشادی کرد می‌نوش

وجودش بر دل او شد فراموش

13

بجست از جای سرافکنده در بر

خیال آن عروس افتاده در سر

14

دران غوغا ز مستی شد سواره

براند او از در دروازه باره

15

نه پیدا بود در پیشش طریقی

نه همبر در رکاب او رفیقی

16

مگر از دور دَیری دید عالی

منوّر از چراغ او را حوالی

17

چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور

که آن قصر عروس اوست از دور

18

ولی آن دخمه گبران کرده بودند

که از هر سوی خیلی مرده بودند

19

دران دخمه چراغی چند می‌سوخت

دل آتش پرستان می بر افروخت

20

نهاده بود پیش دخمه تختی

بدان تخت اوفتاده شوربختی

21

یکی زن بود پوشیده کفن را

چو شه زاده بدید از دور زن را

22

چنان پنداشت از مستیِ باده

که اینست آن عروس شاه زاده

23

ز مستی پای از سر می‌ندانست

ره بام از ره در می‌ندانست

24

کفن از روی آن نو مرده برداشت

محلّ شهوتش را پرده برداشت

25

چو زیر آهنگ را در پرده افکند

زبان را در دهان مرده افکند

26

شبی در صحبتش بگذاشت تا روز

خوشی لب بر لبش میداشت تا روز

27

همه شب منتظر صد ماه پیکر

نشسته تا کی آید شاه از در

28

چو ناپیدا شد آن شه زادِ عالی

پدر را زو خبر دادند حالی

29

پدر بر خاست با خیلی سواران

بصحرا رفت همچون بیقراران

30

همه ارکانِ دولت در رسیدند

ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند

31

پدر چون دید اسپ شاه زاده

نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده

32

پسر را دید با آن مرده بر تخت

بدلداری کشیده در برش سخت

33

چو خسرو با سپاه او را چنان دید

تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید

34

پسر چون پارهٔ با خویش آمد

شهش با لشکری در پیش آمد

35

گشاد از خوابِ مستی چشم حالی

بدید آن خلوت و آن جای خالی

36

گرفته مردهٔ راتنگ در بر

ستاده بر سر او شاه و لشکر

37

بجای آورد آنچ افتاده بودش

همی بایست مرگ خویش زودش

38

چو الحق قصّهٔ ناکامش افتاد

ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد

39

همه آن بود میَلش از دل پاک

که بشکافد زمین او را کند خاک

40

ولیکن کار چون افتاده بودش

نبود از خجلت و تشویر سودش

41

مرا هم هست صبر ای مرد غم خور

که تا آید ببالین تو لشکر

42

دران ساعت بدانی و به بینی

که با که کردهٔ این هم نشینی

43

چو ابرهیم در دین بت شکن باش

بتان آزری را راه زن باش

44

که ابرهیم چون آهنگِ آن کرد

خداوند جهانش امتحان کرد

45

ترا گر امتحان خواهند کردن

نگونسار جهان خواهند کردن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید ازان دانای فتوی

که چه بهتر بوَد از مالِ دنیی

عطار»الهی نامه»بخش نوزدهم»(9) حکایت در ذمّ دنیا

اگلی نظم

نوشته در قصص اینم عیان بود

که ابرهیمِ پیغامبر چنان بود

عطار»الهی نامه»بخش نوزدهم»(11) حکایت ابرهیم علیه السلام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور