صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش نوزدهم
  4. »(11) حکایت ابرهیم علیه السلام

(11) حکایت ابرهیم علیه السلام

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

نوشته در قصص اینم عیان بود

که ابرهیمِ پیغامبر چنان بود

22

که بودی چل هزارش از غلامان

سگی آن هر غلامی را بفرمان

33

قلاده جمله را زرّین ولیکن

شمار گوسفندش نیست ممکن

44

ملایک چشم بر کارش گشادند

ز کارش در گمانی اوفتادند

55

که او مشغول چندین گوسفندست

خدا می‌گوید او پاک و بلندست

66

گر او مستغرق ربّ جلیلست

بنگذارد خلیلی چون خلیلست

77

بجبریل امین حق گفت برخیز

به پیش او زبان ز آواز کن تیز

88

که تا چون بینی او را در ره ما

چه زو بینی به پیش درگه ما

99

چو مردی گشت روح القدس محسوس

بآوازی خوش الحان گفت قدّوس

1010

خلیل الله چون بشنیدش آواز

ز پای افتاد گفتی آن سرافراز

1111

بدو بخشید ثُلثی گوسفندان

بدو گفت ای دوای دردمندان

1212

بگو یکبار دیگر نام یارم

که این نامست دایم غم گسارم

1313

دگر ره گفت روح القدس آنگاه

دگر ره اوفتاد از شوق در راه

1414

بدو بخشید آن تاج بلندان

دوم ثلثی که بود از گوسفندان

1515

دگر ره گفت نام حق دگر بار

بگو چون بِه ازین نبوَد دگر کار

1616

دگر ره گفت قدّوسی بآواز

دگر ره بی‌خودش افتاد آغاز

1717

بدو بخشید یکسر گوسفندان

کم از میشی، همی نگذاشت چندان

1818

درآمد جبرئیل و گفت ای پاک

منم روح القُدُس در عالم خاک

1919

مرا این گوسفندان نیست در خور

تراست این جمله ای پاک مطهّر

2020

که جبریل امین در هیچ بابی

نبودست آرزومند کبابی

2121

خلیلش گفت آگاهی ازین راز

که چیزی داده نستانم ز کس باز؟

2222

بدو جبریل گفت از من شبانی

نیاید، من کنون رفتم تو دانی

2323

خلیلش گفت من نیز این همه پاک

رهاکردم رها کردی تو بی باک

2424

خطاب آمد ز حق سوی ملایک

که هان چون بود ابرهیم مالک

2525

که چون جبریل نام ما ندا کرد

بنام ما همه نقدی فدا کرد

2626

یقین تان شد که او جز بنده نبوَد

بما زنده بمالی زنده نبوَد

2727

ملایک باز گفتند ای خداوند

مگر دل زندگی دارد بفرزند

2828

پس آنگه کرد حق از راهِ خوابش

بتسلیم پسر کُشتن خطابش

2929

پسر را چون برای کُشتن آورد

زمین را چون فلک در گشتن آورد

3030

برآمد از ملایک بانگ و فریاد

که او از مال و فرزندست آزاد

3131

ولیکن ایمنی او بخویشست

بسی آن زندگی از جمله بیشست

3232

چنان تقدیر رفت از غیبِ دانش

که در آتش کنند از امتحانش

3333

بآخر چون بآتش شد گرفتار

درآمد جبرئیل از اوجِ اسرار

3434

که هان در خواه هر حاجت که داری

بتو، گفتا، ندارم چون نه یاری

3535

اگر از غیر حاجت خواه باشم

پس از اغیارِ این درگاه باشم

3636

من از غم فارغم بشنو سخن راست

خدا داند کند آنچش بوَد خواست

3737

ملایک چون مقام او بدیدند

ز صدق او خروشی برکشیدند

3838

کالهی، پاک جسم و پاک جانست

بهر چش آزمودی بیش ازانست

3939

چنان در حکم تو دیدیم نرمش

که آتش سرد شد از عشق گرمش

4040

بهشتی گشت دوزخ از دل او

زهی خِلّت که آمد حاصل او

4141

گرش خوانی خلیل خویش شاید

گرش جلوه دهی زین بیش شاید

4242

گر از دین خلیلت رهبری نیست

ترا پس جز طریق آزری نیست

4343

گرت بی سیمیَست و بی زری هم

ترا نمرودیسَت و آزری هم

4444

عجب داری که نمرودی چنان شد

که بهر حرب حق بر آسمان شد

4545

که گر کاریت ناگه کوژ گردد

دلت نمرودِ ره آن روز گردد

4646

چنان در چشم آید خشم و کینه‌ت

که بر گردون رسد صندوقِ سینه‌ت

4747

ترا چون کر گس و صندوق هم هست

بنمرودیت در عالم علم هست

4848

چو هر دم می‌رسد صد تیرِ انکار

چو نمرودت بدین گردنده پرگار

4949

تو پس در کارِ خود نمرودِ خویشی

بنیک و بد زیان و سودِ خویشی

5050

توئی در بندِ افزونی بمانده

ملایک غرقِ بی‌چونی بمانده

5151

چوعمرت رفت آخر چون کنی تو

که بنشستی که زر افزون کنی تو

5252

همه عمرت زیان بودست ای دوست

که تا یک جَو زرت سودست ای دوست

5353

چو همت جای مردی یک قراضه‌ست

بسی کم از زنان مستحاضه‌ست

5454

توانگر را پیمبر مُرده خوانده‌ست

کسی کو سیم دارد مرده مانده‌ست

5555

چو سگ از پس مکن چندین جهانی

که این سگ را تمامست استخوانی

5656

ترا این نفس همچون گبرِ زردشت

بزیر پای ناگه خواهدت کُشت

5757

بکاری گر نمی‌داریش مشغول

شوی از دست او از کار معزول

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی شه زادهٔ خورشید فر بود

که بینائی دو چشم پدر بود

عطار»الهی نامه»بخش نوزدهم»(10) حکایت شاهزاده و عروس

اگلی نظم

پسر را گفت حلّاج نکوکار

بچیزی نفس را مشغول میدار

عطار»الهی نامه»بخش نوزدهم»(12) حکایت حلّاج با پسر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور