صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش دهم
  4. »(6) حکایت بهلول

(6) حکایت بهلول

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر شوریده دل بهلول بغداد

ز دست کودکان آمد بفریاد

22

پیاپی سنگ می‌انداختندش

ز هر سوئی بتگ می‌تاختندش

33

چو عاجز گشت سنگی خرد از راه

بایشان داد وخواهش کرد آنگاه

44

که زین سان خرد اندازید سنگم

ز سنگ مه مگردانید لنگم

55

که گر پایم شود از سنگ خسته

نمازم دست ندهد جز نشسته

66

چو سنگی سختش آخر کارگر شد

دلش ازدرد آن زیر و زبر شد

77

چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ

که خونین شد ز درد او دل سنگ

88

برای آنکه تا برهد ازیشان

به بصره رفت لنگان و پریشان

99

رسید القصّه در بصره شبانگاه

برای خواب یکسو رفت از راه

1010

بکُنجی درشد آنجا کشتهٔ بود

میان خاک و خون آغشتهٔ بود

1111

نمی‌دانست شد با کُشته در خواب

همه جامه زخونش گشت غرقاب

1212

چو دیگر روز خلق آمد پدیدار

بدیدند اوفتاده کشتهٔ زار

1313

برش بهلول را دیدند بر پای

بخون آغشته کرده جامه و جای

1414

چنین کردند حکم آنگه بیکبار

که بهلول ای عجب کردست این کار

1515

بدو گفتند ای سگ از کجائی

که در تو می نه بینیم آشنائی

1616

من از بغداد گفت اینجا رسیدم

بر این کُشته خفتم و آرمیدم

1717

مرا ازکُشته روشن گشت آنگاه

که روشن گشت عالم از سحرگاه

1818

بدو گفتند کز بغداد شبدیز

به بصره تاختی از بهر خون ریز

1919

دو دستش سخت بر بستند و بُردند

بزندان بان بی شفقت سپردند

2020

بدل می‌گفت بهلول جگر سوز

که هان ای دل چه خواهی کرد امروز

2121

ز سنگ کودکان بگریختی تو

ولی اینجا بخون آویختی تو

2222

ببغدادت اگر تسلیم بودی

ببصره کی بجانت بیم بودی

2323

بآخر شاه را کردند آگاه

بزاری کُشتن آمد امر از شاه

2424

چو زیر دار بردند آن زمانش

نهاد آن مرد ظالم نردبانش

2525

رسن در حلق او چون خواست افکند

به بالا کرد سرسوی خداوند

2626

بزیر لب بگفت آنگاه رازی

بجست از گوشهٔ زین پاک بازی

2727

فغان دربست و گفت او بی‌گناهست

منش کُشتم مرا کُشتن براهست

2828

چنین باری کنون می بر نتابم

بیک گردن دو خون می‌برنتابم

2929

ببردند آن دو تن را تا بر شاه

وزیر شاه حاضر بود آنگاه

3030

شه بصره ز دیری گاه می‌خواست

که با بهلول بنشیند دمی راست

3131

بروی او بسی بود آرزویش

ولی هرگز ندیده بود رویش

3232

وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت

چو دیده بود رویش عیشها ساخت

3333

زبان بگشاد کای شاه مبارک

اگر بهلول می‌جُستی تو اینک

3434

شه از شادی بجست از جای حالی

به پیش خویش کردش جای خالی

3535

سر و رویش ببوسید و بصد ناز

قبولش کرد و بنشاندش باعزاز

3636

چو شرح قاتل و مقتول گفتند

وزان پس قصهٔ بهلول گفتند

3737

شه بصره بفرمود آن زمان زود

که باید ریخت خون این جوان زود

3838

بشه بهلول گفت ای شاه غازی

اگر سوز دلم را کار سازی

3939

معاذالله که خون او بریزی

که گر خونش بریزی برنخیزی

4040

چو برخاست از سر صدقی که اوداشت

فدای من شد از بهر نکو داشت

4141

برای جان من در باخت جان را

چگونه خون توان ریخت این جوان را

4242

کسان کشته را شه خواند آنگاه

بایشان گفت باید شد دیت خواه

4343

وگر خواهید کُشت او را نکو نیست

بجای او منم این کار او نیست

4444

اگرچه عاصیست اما مطیعست

برای آنکه بهلولش شفیعست

4545

بزر آن چاره آخر زود کردند

همه خصمانش را خشنود کردند

4646

بپرسید از جوان شاه زمانه

که چون برخاستی تو از میانه

4747

چه افتادت که ترک جان بگفتی

نترسیدی، سخن آسان بگفتی

4848

جوان گفتا که دیدم اژدهائی

که مثل آن ندیدم هیچ جائی

4949

دهان بگشاده و آتش فشان بود

که سنگ خاره را زو بیم جان بود

5050

مرا گفتا که برخیز و بگو راست

وگرنه این زمان گردی کم و کاست

5151

بخونت درکشم در یک زمان من

بباشم در درونت جاودان من

5252

بمانی در عقوبت جاودانه

کست فریاد نرسد در زمانه

5353

ز هول و بیم او از جای جستم

بگفتم آنچه کردم تا برستم

5454

پس از بهلول پرسید آن جهاندار

که تو باری چه گفتی بر سر دار

5555

چنین گفت او که دست از جان بشستم

هلاک خویش شد حالی درستم

5656

بر آوردم سر و گفتم الهی

ازین مسکین بی دل می چه خواهی

5757

فراکرده توئی اینها بیکبار

اگر خواهند کُشت این ساعتم زار

5858

من از تو خون بها خواهم نه زیشان

چه گیرم دامن مشتی پریشان

5959

ترا دارم دگر کس را ندارم

که از حکم تو خالی نیست کارم

6060

چو گفتم این سخن در پردهٔ راز

جوان برجست و پس در داد آواز

6161

به آوازم فرود آورد از دار

به پاسخ برگرفت این پرده از کار

6262

اگرچه محنتم از حق تعالی

مرا شوریده پیش آورد حالی

6363

بخونم کر بگردانید اول

نیارم کرد با صد جان مقابل

6464

چو ناکامی مرا در پیشگاهست

بصد جان پیش او رفتن ز راهست

6565

ولیکن تا تو مردی غیربینی

همه از غیر شرّ و خیر بینی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر چون رابعه صاحب مقامی

نخورده بود یک هفته طعامی

عطار»الهی نامه»بخش دهم»(5) حکایت رابعه رحمها الله

اگلی نظم

برون شد لیث بوسنجه به بازار

قفائی خورد از ترکی ستمگار

عطار»الهی نامه»بخش دهم»(7) حکایت لیث بوسنجه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور