صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش سوم
  4. »(2) حکایت شیخ گرگانی با گربه

(2) حکایت شیخ گرگانی با گربه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جهان صدق شیخ گورگانی

که قطب وقت خود بود از معانی

22

یکی گربه بدی در خانقاهش

که دیدی شیخ روزی چند راهش

33

مگر در دست و در پای از ادیمش

غلافی کرده بودندی مقیمش

44

که تا چون می‌رود هر لحظه از جای

نه دست او شود آلوده نه پای

55

زمانی در کنار شیخ رفتی

زمانی بر سر سجّاده خفتی

66

چو بودی ساعتی در دادی آواز

که تا خادم بر او آمدی باز

77

بدست خود ببستی دستوانش

وز آنجا آن زمان کردی روانش

88

بمطبخ بود مأواگه گرفته

نبودی گوشتی از وی نهفته

99

نبُردی هیچ چیز از پخته و خام

مگر چیزی که دادندی بهنگام

1010

امین خانقاه و سفره بودی

ندیدی کس که چیزی در ربودی

1111

مگر یک روز در مطبخ شبانگاه

زتابه گوشتی بربود ناگاه

1212

به آخر خادم او را چون طلب کرد

بسی گوشش بمالید و أدب کرد

1313

بیامد گربه پیش شیخ دیگر

نشست از خشم در کُنجی مجاور

1414

طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه

بگفتش خادم آنچ افتاد در راه

1515

بخواند آن گربه را شیخ وفادار

بدو گفتا چرا کردی چنین کار

1616

مگر آن گربه بود آبستن آنگاه

شد و آورد سه بچّه به سه راه

1717

به پیش شیخشان بنهاد برخاک

درختی دید آنجا سخت غمناک

1818

ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست

نظر بگشاد و لب از بانگ در بست

1919

چو شیخ آن دید از خادم برآشفت

تعجّب کرد شیخ و خویش را گفت

2020

که گربه بی شکی معذور بودست

ز خورد خویشتن بس دور بودست

2121

ازو این که ترک ادب بود

ولی از احتیاجش این طلب بود

2222

کسی را در ضرورة گر مقامست

شود حالی مُباحش گر حرامست

2323

برای بچّه کم از عنکبوتی

برآرد از دهان شیر قوتی

2424

ز گربه آنچه کرد او نه غریبست

که پیوند بچه کاری عجیبست

2525

ترا تا بچّهٔ ظاهر نگردد

غم یک بچّه در خاطر نگردد

2626

بخادم گفت شیخ کار دیده

که هست این بی‌زبان تیمار دیده

2727

ز چشم تو باستادست بر شاخ

باستغفار گردد با تو گستاخ

2828

همی خادم ز سر دستار بنهاد

بر گربه باستغفار استاد

2929

نه استغفار او را هیچ اثر بود

نه در وی گربه را روی نظر بود

3030

به آخر شیخ شد حرفی برو خواند

شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند

3131

فرود آمد ز بالا گربه ناگاه

به پای شیخ می‌غلطید در راه

3232

خروشی از میان جمع برخاست

زهر دل آتشی چون شمع برخاست

3333

همه از گربهٔ هم رنگ گشتند

به شُکر آن شَکَر هم تنگ گشتند

3434

اگر صد عالمت پیوند باشد

نه چون پیوند یک فرزند باشد

3535

کسی کو فارغ از فرزند آمد

خدای پاک بی‌مانند آمد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر یک روز ابراهیم ادهم

بپرسید از یکی درویش پُر غم

عطار»الهی نامه»بخش سوم»(1) سؤال ابراهیم ادهم از مرد درویش

اگلی نظم

یکی ترسای تاجر بود پر سیم

که او را خواجگی بودی در اقلیم

عطار»الهی نامه»بخش سوم»(3) حکایت ترسا بچه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور