صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هشتم
  4. »(1) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام

(1) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حکیم ترمذی کرد این حکایت

ز حال آدم و حوا روایت

22

که بعد از توبه چون با هم رسیدند

ز فردوس آمده کُنجی گزیدند

33

مگر آدم بکاری رفت بیرون

بر حوا دوید ابلیس ملعون

44

یکی بچّه بَدش خنّاس نام او

بحوا دادش و برداشت گام او

55

چوآدم آمد و آن بچه را دید

ز حوا خشمگین شد زو بپرسید

66

که او را از چه پذرفتی ز ابلیس

دگرباره شدی مغرور تلبیس

77

بکشت آن بچه را و پاره کردش

بصحرا برد و پس آواره کردش

88

چو آدم شد دگر ره آمد ابلیس

بخواند آن بچهٔ خود را بتلبیس

99

درآمد بچهٔ او پاره پاره

بهم پیوست تا گشت آشکاره

1010

چو زنده گشت زاری کرد بسیار

که تا حوا پذیرفتش دگربار

1111

چو رفت ابلیس و آدم آمد آنجا

بدید آن بچهٔ او را هم آنجا

1212

برنجانید حوا را دگر بار

که خواهی سوختن ما را دگر بار

1313

بکشت آن بچه و آتش برافروخت

وزان پس بر سر آن آتشش سوخت

1414

همه خاکستر او داد بر باد

برفت القصه از حوا بفریاد

1515

دگر بار آمد ابلیس سیه روی

بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوی

1616

درآمد جملهٔ خاکستر از راه

بهم پیوسته شد آن بچه آنگاه

1717

چو شد زنده بسی سوگند دادش

که بپذیر و مده دیگر ببادش

1818

که نتوانم بدادن سر براهش

چو بازآیم برم زین جایگاهش

1919

بگفت این و برفت و آدم آمد

ز خنّاسش دگر باره غم آمد

2020

ملامت کرد حوا را ز سر باز

که از سر در شدی با دیو دمساز

2121

نمی‌دانم که شیطان ستمگار

چه می‌سازد برای ما دگر بار

2222

بگفت این و بکشت آن بچه را باز

پس آنگه قلیهٔ زو کرد آغاز

2323

بخورد آن قلیه با حوا بهم خوش

وزانجا شد بکاری دل پُر آتش

2424

دگر بار آمد ابلیس لعین باز

بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز

2525

چو واقف گشت خنّاس از خطابش

بداد از سینهٔ حوّا جوابش

2626

چو آوازش شنید ابلیسِ مکّار

مرا گفتا میسّر شد همه کار

2727

مرا مقصود این بودست ما دام

که گیرم در درون آدم آرام

2828

چو خود را در درون او فکندم

شود فرزند آدم مُستمندم

2929

گهی در سینهٔ مردم ز خنّاس

نهم صد دام رُسوائی زوسواس

3030

گهی صدگونه شهوة در درونش

برانگیزم شوم در رگ چو خونش

3131

گهی از بهر طاعت خوانمش خاص

وزان طاعت ریا خواهم نه اخلاص

3232

هزاران جادوئی آرم دگرگون

که مردم را برم از راه بیرون

3333

چو شیطان در درونت رخت بنهاد

بسلطانی نشست وتخت بنهاد

3434

ترا در جادوئی همت قوی کرد

که تا جانت هوای جادوئی کرد

3535

اگر شیطان چنین ره زن نبودی

چنین سلطان مرد و زن نبودی

3636

در افکندست خلقی را بغم در

همه گیتی برآورده بهم بر

3737

بهر کُنجی دلی در خواب کرده

بهرجائی گِلی در آب کرده

3838

ترا ره می‌زند وز درد این کار

چوابرت چشم ازان گشتست خون بار

3939

گر آدم را که در یک دانه نگریست

به سیصد سال می‌بایست بگریست

4040

ببین کابلیس را در لعن و در رشک

ز دیده چند باید ریختن اشک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گنج سخن را کرد در باز

پسر را گفت ای جویندهٔ راز

عطار»الهی نامه»بخش هشتم»جواب پدر

اگلی نظم

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

عطار»الهی نامه»بخش هشتم»(2) حکایت ابلیس و زاری کردن او

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور