صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش سیزدهم
  4. »(14) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود

(14) حکایت شعبی و آن مرد که صعوۀ گرفته بود

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین گفته‌ست شعبی مردِ درگاه

که شخصی صعوهٔ بگرفت در راه

22

بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی

وزین ساق و سر و گردن چه خواهی

33

گرم آزاد گردانی ز بندت

در آموزم سه حرف سودمندت

44

یکی در دست تو گویم ولیکن

دُوُم چو بر پَرم بر شاخِ ایمن

55

سیُم چون جای تیغِ کوه جویم

ز تیغ کوه آن با تو بگویم

66

بصعوه گفت بر گوی اوّلین راز

زبان بگشاد صعوه کرد آغاز

77

که هرچ از دست شد گر هست جانی

برو حسرت مخور هرگز زمانی

88

رها کردش بقول خویش از دست

که تا شد در زمان بر شاخ بنشست

99

دوم گفتا محالی گر شنیدی

مکن باور چون آن ظاهر ندیدی

1010

بگفت این و روان شد تا سر کوه

بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه

1111

درونم بود دو گوهر قوی حال

که هر یک داشت وزن بیست مثقال

1212

مرا گر کشتئی گوهر ترا بود

مرا از دست دادی بس خطا بود

1313

دل آن مرد خونین شد ز غیرت

گرفت انگشت در دندانِ حیرت

1414

بصعوه گفت باری آن سیُم حرف

بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف

1515

بدو گفتا نداری ذرّهٔ هوش

که شد دو حرفِ پیشینت فراموش

1616

چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست

سیُم را ازچه باید کرد درخواست

1717

ترا گفتم مخور بر رفته حسرت

مکن باور محال ای پاک سیرت

1818

تو بر رفته بسی اندوه خوردی

محالی گفتمت تصدیق کردی

1919

دو مثقالم نباشد گوشت امروز

چهل مثقال دو دُرّ شب افروز

2020

چگونه نقد باشد در درونم

ترا دیوانه می‌آید کنونم

2121

بگفت این و بپرّید از سر کوه

بماند آن مرد در افسوس و اندوه

2222

کسی کو از محال اندیشه دارد

شبانروزی تحیر پیشه دارد

2323

قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی

بفرمان رَو بفرمان کن نگاهی

2424

که هر کو نه بامر حق قدم زد

چو شمع از سر برآمد تا که دم زد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

سحرگاهی بزرگی در مناجات

زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»(13) مناجات آن بزرگ با حق تعالی

اگلی نظم

یکی زنبور می‌آمد ز خانه

بغایت بیقرار و شادمانه

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»(15) حکایت زنبور با مور

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور