صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هفتم
  4. »(17) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

(17) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چنین گفته‌ست شیخ مهنه یک روز

که رفتم پیش پیری عالم افروز

2

خموشش یافتم دایم بغایت

فرو رفته به بحری بی‌نهایت

3

بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر

که دل را تقویت باشد ز تقریر

4

زمانی سر فرو برد از سر حال

پس آنگه گفت ای پرسندهٔ قال

5

بجز حق هیچ دانی، زان چه جویم

گرانی گفت نکنم زان چه گویم

6

ولی آن چیز کان حق الیقینست

بنتوان گفت خاموشیم ازینست

7

چو نتوان گفت چندین یاد از چیست

چو نتوان یافت این فریاد از کیست

8

نه یاد اوست کار هر زبانی

نه خامش می‌توان بودن زمانی

9

چنین کاری عجب در راه ازان بود

که معشوقی بغایت دلستان بود

10

یکی عاشق همی بایست پیوست

که معشوقش کند گه نیست گه هست

11

میان عاشق و معشوق کاریست

که گفتن شرح آن لایق بما نیست

12

اگر تو در فصیحی لال گردی

سزد گر گرد شرح حال گردی

13

چو معشوق از نکوئی آنچنان بود

که خورشید زمین و آسمان بود

14

چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاق

بلاشک عاشقی بایست مشتاق

15

که چون معشوق آید در کرشمه

کند چشم همه عشّاق چشمه

16

اگر معشوق را عاشق نبودی

بمعشوقی خود لایق نبودی

17

نیامد عاشقی بسته ز مخلوق

که جز عاشق نداند قدر معشوق

18

جمالی آنچنان در روز بازار

ز شوق عاشقان آید پدیدار

19

چو معشقوست عاشق آور خویش

چو خود عاشق نبیند در خور خویش

20

اگر معشوق خواهد شد بعیّوق

نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق

21

چو معشوقست خود را عاشق انگیز

بجز معشوق نبود عاشقی نیز

22

اگر عاشق شود جاوید ناچیز

وگر گم گردد از هر دوجهان نیز

23

اگر او نیست ور هستست او را

دل معشوق در دستست او را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خوش آوازی ز خیل نیکخواهان

مؤذّن بود در شهر سپاهان

عطار»الهی نامه»بخش هفتم»(16) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه

اگلی نظم

سحرگاهی مگر محمود عادل

ایاز خاص را گفت ای نکو دل

عطار»الهی نامه»بخش هفتم»(18) حکایت سلطان محمود با ایاز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور