صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هفتم
  4. »(18) حکایت سلطان محمود با ایاز

(18) حکایت سلطان محمود با ایاز

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سحرگاهی مگر محمود عادل

ایاز خاص را گفت ای نکو دل

22

مرا امروز آهنگ شکارست

اگر تو هم بیائی نیک کارست

33

غلامش گفت من بس یک شکارم

که من اینجا شکاری کرده دارم

44

شهش گفتا شکار تو کدامست

جوابش داد کو محمود نامست

55

شهش گفت این همه چابک سواری

بچه بگرفتهٔ اینجا شکاری

66

غلامش گفت ای شاه بلندم

شکاری حاصل آمد از کمندم

77

شهش گفتا کمند خویش بنمای

سر زلف دراز افکند در پای

88

کمندم گفت زلف بیقرارست

شه عالم کمندم را شکارست

99

اثر کرد این سخن در جان محمود

فرو افکند سر می‌سوخت چون عود

1010

گهی چون مار می‌پیچید بر خویش

گهی می‌زد چو گژدم از غمش نیش

1111

یکی را گفت تا سرو بلندش

ز سر تا پای آرد در کمندش

1212

چو گوئی آن سمن بر را فرو بست

ولی پنهان بصد جان دل درو بست

1313

شهش گفت ای ایاز اینم تمامست

شکاری در کمند از ما کدامست

1414

زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه

اگر جاویدم اندازی فرو چاه

1515

وگر از من بریزی خون بزاری

تو خواهی بود جاویدم شکاری

1616

شهش گفتا توئی افتاده در دام

مرا از چه شکاری می نهی نام

1717

غلامش گفت تن فرعست و دل اصل

تمامست از دل پاک توام وصل

1818

اگر یک دم تنم در دامت افتاد

دل اندر دام من مادامت افتاد

1919

اگر زلفم بُبرّی یا بسوزی

دل خویشت نخواهد بود روزی

2020

یقین می‌دان که زاغ زلفم اکنون

نخواهد خورد الا از دلت خون

2121

اگر خاکی شود بیچارهٔ تو

بود آن خاک هم خون خوارهٔ تو

2222

اگر معدوم اگر موجود باشم

همی خون خوارهٔمحمود باشم

2323

چو پیوسته دلت باشد شکارم

شکار خویش دایم کرده دارم

2424

اگر در شیوهٔ خویشت کمالست

دل از دستم برون کردن محالست

2525

وگر بکشی مرا دانم که ناچار

چگونه خود کشی در ماتمم زار

2626

اگر من هستم وگرنه درین راه

منم دلبر منم سرور منم شاه

2727

ولیکن گر گدا ور خسروم من

بهر نوعی که هستم ازتوام من

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفته‌ست شیخ مهنه یک روز

که رفتم پیش پیری عالم افروز

عطار»الهی نامه»بخش هفتم»(17) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور