صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش دوم
  4. »(8) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ

(8) مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی صوفی گذر می‌کرد ناگاه

عصا را بر سگی زد در سر راه

2

چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد

سگ آمد در خروش و در تگ افتاد

3

به پیش بوسعید آمد خروشان

بخاک افتاد دل از کینه جوشان

4

چو دست خود بدو بنمود برخاست

ازان صوفی غافل داد می‌خواست

5

بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد

کسی با بی‌زبانی این جفا کرد

6

شکستی دست او تا پست افتاد

چنین عاجز شد وأز دست افتاد

7

زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر

نبود از من که از سگ بود تقصیر

8

چو کرد او جامهٔ من نانمازی

عصائی خورد از من نه ببازی

9

کجا سگ می‌گرفت آرام آنجا

فغان می‌کرد و می‌زد گام آنجا

10

بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه

که تو از هر چه کردی شادمانه

11

بجان من می‌کشم آنرا غرامت

بکن حکم و میفگن با قیامت

12

وگر خواهی که من بدهم جوابش

کنم از بهر تو اینجا عقابش

13

نخواهم من که خشم آلود گردی

چنان خواهم که تو خشنود گردی

14

سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه

چو دیدم جامهٔ او صوفیانه

15

شدم ایمن کزو نبود گزندم

چه دانستم که سوزد بند بندم

16

اگر بودی قباپوشی درین راه

مرا زو احترازی بودی آنگاه

17

چو دیدم جامهٔ اهل سلامت

شدم ایمن ندانستم تمامت

18

عقوبت گر کنی او را کنون کن

وزو این جامهٔ مردان برون کن

19

که تا از شرِّ او ایمن توان بود

که از رندان ندیدم این زیان بود

20

بکش زو خرقهٔ اهل سلامت

تمامست این عقوبت تا قیامت

21

چو سگ را در ره او این مقامست

فزونی جُستنت بر سگ حرامست

22

اگر تو خویش از سگ بیش دانی

یقین دان کز سگی خویش دانی

23

چو افگندند در خاکت چنین زار

بباید اوفتادن سر نگون سار

24

که تا تو سرکشی در پیش داری

بلاشک سرنگونی بیش داری

25

ز مُشتی خاک چندین چیست لافت

که بهر خاک می‌بُرّند نافت

26

همی هر کس که اینجا خاک تر بود

یقین می‌دان که آنجا پاکتر بود

27

چو مردان خویشتن را خاک کردند

بمردی جان و تن را پاک کردند

28

سرافرازان این ره زان بلندند

که کلّی سرکشی از سرفگندند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر معشوق طوسی گرمگاهی

چو بی‌خویشی برون می‌شد براهی

عطار»الهی نامه»بخش دوم»(7) حکایت معشوق طوسی با سگ و مرد سوار

اگلی نظم

چو بوالفضل حسن در نزع افتاد

یکی گفتش که ای شرع از تو آباد

عطار»الهی نامه»بخش دوم»(10) حکایت ابوالفضل حسن و کلمات او در وقت نزع

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور