صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پنجم
  4. »(1) حکایت شبلی با مرد نانوا

(1) حکایت شبلی با مرد نانوا

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مگر بوده‌ست جایی نانوایی

که بشنید او ز شبلی ماجرایی

2

بسی بشنیده بود آوازهٔ او

ندیده بود روی تازهٔ او

3

بسی در شوق او بنشسته بودی

که او را عاشقی پیوسته بودی

4

نبود او عاشقش از روی دیدن

ولیکن عاشقش بود از شنیدن

5

مگر یک روز شبلی گرمگاهی

در آمد گرم‌رو از دور راهی

6

بر آن نانوا شد تا خبر داشت

وزان دُکّان او یک گرده برداشت

7

کشید از دست او آن نانوا نان

که ندهم مر ترا ای بی‌نوا نان

8

ندادش نان و شبلی زو گذر کرد

کسی آن نانوا را زو خبر کرد

9

که او شبلی‌ست، گر تو سازگاری

چرا یک گرده را زو باز داری‌؟

10

دوید آن نانوا ره تا بیابان

ازان تشویر پشت دست خایان

11

به‌صد زاری به‌پای او درافتاد

به‌هر ساعت به‌دستی دیگر افتاد

12

بسی عذرش نمود و کرد اعزاز

که تا آن را تدارک چون کند باز

13

چو در ره دید شبلی گفتش آن‌گاه

که گر خواهی که آن برخیزد از راه

14

برو فردا و دعوت ساز ما را

به یک ره مجمعی کن آشکارا

15

برفت آن نانوا القصّه حالی

فرو آراست قصری سخت عالی

16

یکی دعوت به زیبایی چنان کرد

که صد دینارِ زر در خرجِ آن کرد

17

نه‌چندان کرد هر چیزی تکلّف

که کس را می‌رسید آنجا تصرّف

18

ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد

که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد

19

به‌آخر چون همه بر خوان نشستند

دعا چون گفت شبلی باز گشتند

20

عزیزی بود بس شوریده حالی

ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی

21

که نه خوبی شناسم من نه زشتی

بگو تا دوزخی کیست و بهشتی‌؟

22

جوابی داد شبلی آن اخی را

که گر خواهی که بینی دوزخی را

23

نگه کن سوی صاحب دعوت ما

که دعوت ساخت بهر شهرت ما

24

نداد او گِرده‌ای بهر خدا را

ولیکن داد صد دینار ما را

25

کشید از بهر شبلی صد غرامت

به حق یک گرده ندهد تا قیامت

26

که گر یک گرده دادی بی‌درشتی

نبودی دوزخی‌، بودی بهشتی

27

کنون گر دوزخی خواهی نگه کن

همه آبش همه نانش سیه کن

28

اگر خواهی که باشی دوزخی تو

چنین کن تا شوی مرد سخی تو

29

خدا را گر پرستی تو به‌اخلاص

بکن جهدی که گردی از ریا خاص

30

برای سگ توانی بود هاجر

برای حق نه باشی اینت کافر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش که دیوت غالب آمد

دلت زان جادوئی را طالب آمد

عطار»الهی نامه»بخش پنجم»جواب پدر

اگلی نظم

شبی در مسجدی شد نیک مردی

که در دین داشت اندک مایه دردی

عطار»الهی نامه»بخش پنجم»(2) حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور