صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش بیستم
  4. »(1) حکایت شیخ با ترسا

(1) حکایت شیخ با ترسا

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یکی شیخی نکو دل صاحب اسرار

شبانگاهی برون آمد ببازار

2

که لختی ترّه برچیند ز راهی

که گُر سنگیش می بُد گاه گاهی

3

یکی ترسا کُمَیتی بر نشسته

بر او زینی مرصّع تنگ بسته

4

غلامان پیش و پس بسیار با او

دو چاری خورد در بازار با او

5

چو شیخ آن دید حالی گرم دل شد

ز درویشی خویش الحق خجل شد

6

خطابی کرد سوی حق کالهی

چنین خواهی مرا او را نخواهی

7

منم از دوستان وز دشمنان او

چنین خواهی که من باشم چنان او

8

یکی ترساست در ناز و زر و عز

مسلمانی چنین بی برگ و عاجز

9

محبت را نصیب از تو گُدازش

عدو را هم نواو هم نوازِش

10

ز تو نه نان نه جامه خواندهٔ را

ولی اسپ و عمامه راندهٔ را

11

چو گفت آن پیرِ در خون مانده این راز

شنود از هاتفی در سینه آواز

12

که ای مؤمن اگر خواهی، همه چیز

بَدَل کن تا کند ترسا بَدَل نیز

13

تو زان خود بده چون تنگدستی

وزان او همه بستان و رَستی

14

مسلمانی بترسائی بَدَل کن

بده فقر و غنا گیر و عمل کن

15

اگر او را دِرَم دادیم و دینار

ترا ای مرد دین دادیم ودیدار

16

ز دین بیزار شو دینار بستان

بیفکن خرقه و زنّار بستان

17

چو این سر در دل آن پاک افتاد

ز خود بیخود شد و در خاک افتاد

18

چو با خویش آمد آن از خویش رفته

وجود از پس خرد از پیش رفته

19

فغان در بست و گفتا ای الهم

نخواهم این بَدَل هرگز نخواهم

20

نخواهم این بَدَل من توبه کردم

دگر هرگز بگرد این نگردم

21

بصد صنعت نکو کردست دمساز

میفکن آن نکوئی را ز خود باز

22

بخودرایی تو خودرای و مستی

برآی از خود خدا را باش و رستی

23

اگر یک مویت از ایشان نشان هست

بیابی هرچه در هر دو جهان هست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش که چون زر سایه افکند

ترا از گوهر و از پایه افکند

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»جواب پدر

اگلی نظم

بزرگی گفت از پیرانِ این راه

که تا بشناختم حق را، از آنگاه

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»(2) گفتار بزرگی در شناختن حق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور