صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »(16) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر

(16) حکایت مهستی دبیر با سلطان سنجر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مهستی دبیر آن پاک جوهر

مقرَّب بود پیش تختِ سنجر

22

اگرچه روی او بودی نه چون ماه

ولیکن داشت پیوندی بدو شاه

33

شبی در مرغزار رادکان بود

به پیش سنجر خسرو نشان بود

44

چو شب بگذشت پاسی شاه سنجر

برای خواب آمد سوی بستر

55

مهستی نیز رفت از خدمت شاه

بسوی خیمهٔ خاص آمد آنگاه

66

مگر سنجر غلامی داشت ساقی

که از خوبی ببُودش هیچ باقی

77

جمالش با ملاحت یار گشته

ز هر دو شاه برخوردار گشته

88

بصد دل بود شه دیوانهٔ او

حریف مهستی بد لیک مهرو

99

درآمد شه ز خواب او را طلب کرد

ندیدش، قصدِ آن یاقوت لب کرد

1010

لپاچه نیم شب بر پشت انداخت

بکینه تیغِ هندی بر سر افراخت

1111

درآمد کرد در خیمه نگه شاه

که مهستی در آنجا بود با ماه

1212

بر او دید ساقی را نشسته

مهستی دل در آن مهروی بسته

1313

بزاری می‌نواخت از عشق رودش

خوشی می‌گفت با خود این سرودش

1414

که در برگیرمت من بَر لب کِشت

گر امشب بایدم دو ک کسان رشت

1515

چو سنجر گشت ازان احوال آگاه

گرفت این بیت را زو یاد آنگاه

1616

بدل گفتا گر امشب من بتندی

درین خیمه روم با تیغِ هندی

1717

نماند زهره را این هر دو بر جای

شوم در خونِ این دو بی سر و پای

1818

مشوّش گشت و شد آخر بتعجیل

به سوی خیمهٔ خود کرد تحویل

1919

چو روزی ده برآمد شاه یک روز

فرو آراست جشنی عالم افروز

2020

مهستی پیش سلطان چنگ می‌زد

نوائی بس بلند آهنگ می‌زد

2121

ستاده بود ساقی نیز بر پای

قدح بر دست و چشم افکنده بر جای

2222

شه آن بیت شبانه یاد می‌داشت

ازو درخواست و خویش آزاد می‌داشت

2323

مهستی چون شنید این بیت از شاه

بیفتاد از کنارش چنگ در راه

2424

چو برگی لرزه افتادش بر اندام

برفت از هوش و عقلش ماند در دام

2525

شه آمد بر سر بالینش بنشست

برویش بر گلاب افشاند از دست

2626

چو زن باهوش آمد بارِدیگر

چو اوّل بار گشت از بیمِ سنجر

2727

چو باری ده زهُش آمد بخود باز

سر رشته نکرد او از خرد باز

2828

شهش گفتا اگر می‌ترسی از من

بجان تو ایمنی ای خویش دشمن

2929

زنش گفتا که من زین می‌نترسم

ولی این بیت یک شب بود درسم

3030

همه شب درسِ خود تکرار کردم

گهی اقرار و گه انکار کردم

3131

از آنجا باز می‌یابم نشانی

که بر من تنگ می‌گردد جهانی

3232

بدان ماند که یک شب درچنان کار

نهفته بودهٔ از من خبردار

3333

مرا گر تو بگیری ور برانی

دلت ندهد، دگر بارم بخوانی

3434

وگر بکشی مرا در تن درستی

نجاتی باشدم از دستِ هستی

3535

مرا این ترس چندانی از آنست

که سلطانی که رزّاق جهانست

3636

چو او یک یک نفس با من همیشه‌ست

مرا یک یک نفس بنگر چه پیشه‌ست

3737

چو حق پیش آورد صد ساله رازم

من آن ساعت چه گویم با چه سازم

3838

چو حق می‌بیندت دائم شب و روز

چو شمعی باش خوش می‌خند و می‌سوز

3939

دمی بی شکرش از دل برمیاور

نفس بی یاد غافل بر میاور

4040

اگردر شکر کوشی هر چه خواهی

بیابی نقد از جود الهی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی عورت طواف خانه می‌کرد

نظر افکند بر رویش یکی مرد

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(15)حکایت آن زن که طواف کعبه می‬کرد و مردی که نظر برو کرد

اگلی نظم

مگر یک روز محمود عدوبند

پسر را گفت کای داننده فرزند

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(17) حکایت محمود و شمار کردن پیلان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور