صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »(8) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

(8) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوانی سرو بالا بود چون ماه

ز مهر او جهانی گشته گمراه

22

بخود از پیشه او راگازری بود

همیشه کارِاو خود دلبری بود

33

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار

میان گازری گشتی سیه دار

44

چو بهر کار میزر بر میان زد

میان آب آتش در جهان زد

55

اگر جامه زدی در آب بر سنگ

گرفتی عاشقان را جامه در جنگ

66

همه عشّاق را آهنگِ او بود

بیک ره دست زیر سنگِ او بود

77

یکی پیر اوفتادش عاشق زار

ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار

88

چنان درکارِ آن برنا زبون گشت

که عقل پیرِ او عین جنون گشت

99

ز عشق روی او پشتش دو تاشد

دلش گردابِ دریای بلا شد

1010

بآخر خویشتن را وقفِ او کرد

همه کاری بجای او نکو کرد

1111

اگر روزی ندیدی چهرهٔ او

ز سوز دل برفتی زهرهٔ او

1212

بمزدوری شدی هر روز و آنگاه

فتوح خود بدو دادی شبانگاه

1313

همی هرچیز کو را دست دادی

بدان سیمین بر سرمست دادی

1414

مگر با پیر برنا گفت روزی

که چون هر ساعتت بیشست سوزی

1515

نخواهد گشت کار تو چنین راست

زر بسیار خواهم کرد درخواست

1616

ترا نیست از زر بسیار چاره

که سیر آمد دلم زین پاره پاره

1717

زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست

ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست

1818

مرا بفروش و زر بستان و برگیر

تو خوش باش و کم این بیخبر گیر

1919

بسوی مصر بردش آن جوان زود

یکی نخّاس خانه در میان بود

2020

مگر کرسی نهادن رسم آنجاست

که بنشیند فروشنده بر او راست

2121

بر آن کرسی نشست آن تازه برنا

ستاد آنجایگه آن پیر برپا

2222

چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش

که هرگز نکنم آن لذّت فراموش

2323

که شخصی زان جوان پرسید آنگاه

که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟

2424

جوابش داد آن برنا ز کرسی

که هست او بندهٔ من می چه پرسی

2525

کدامین نعمتی دانی تو زان بیش

که خواند کردگارت بندهٔخویش

2626

تو آن دم از خدا دل زنده گردی

که جاویدش بصد جان بنده گردی

2727

مگردر مصر مردی بود مرده

پسر در روزِ مرگش عهد کرده

2828

که یک بنده کند بر گورش آزاد

خرید آن پیر را حالی و زر داد

2929

بگور آن پدر آزاد کردش

بسی زر دادش و دلشاد کردش

3030

بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا

نگردد مالِ ما از تو کم اینجا

3131

وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی

برَو کازاد خویش و پادشاهی

3232

دوان شد پیر و سر سوی جوان داد

دگر ره دل بدست دلستان داد

3333

نشد از پیشِ او غایب زمانی

که روشن دید از رویش جهانی

3434

بصدق عشق نام او برآمد

همه کامی بکام او برآمد

3535

اگر در عاشقی صادق نباشی

تو جز بر خویشتن عاشق نباشی

3636

چنان باید کمال عشقِ جانان

که گر عمری روان گردد دُر افشان

3737

ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز

چنان دانی که آن دم کرد آغاز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید ازان گستاخ درگاه

که هان چیست آرزوی تو درین راه

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(7) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد

اگلی نظم

چنین گفته‌ست مجنون آن یگانه

که یک تن داد دادم در زمانه

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(9) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور