صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »(8) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

(8) حکایت پیر عاشق با جوان گازر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

جوانی سرو بالا بود چون ماه

ز مهر او جهانی گشته گمراه

2

بخود از پیشه او راگازری بود

همیشه کارِاو خود دلبری بود

3

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار

میان گازری گشتی سیه دار

4

چو بهر کار میزر بر میان زد

میان آب آتش در جهان زد

5

اگر جامه زدی در آب بر سنگ

گرفتی عاشقان را جامه در جنگ

6

همه عشّاق را آهنگِ او بود

بیک ره دست زیر سنگِ او بود

7

یکی پیر اوفتادش عاشق زار

ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار

8

چنان درکارِ آن برنا زبون گشت

که عقل پیرِ او عین جنون گشت

9

ز عشق روی او پشتش دو تاشد

دلش گردابِ دریای بلا شد

10

بآخر خویشتن را وقفِ او کرد

همه کاری بجای او نکو کرد

11

اگر روزی ندیدی چهرهٔ او

ز سوز دل برفتی زهرهٔ او

12

بمزدوری شدی هر روز و آنگاه

فتوح خود بدو دادی شبانگاه

13

همی هرچیز کو را دست دادی

بدان سیمین بر سرمست دادی

14

مگر با پیر برنا گفت روزی

که چون هر ساعتت بیشست سوزی

15

نخواهد گشت کار تو چنین راست

زر بسیار خواهم کرد درخواست

16

ترا نیست از زر بسیار چاره

که سیر آمد دلم زین پاره پاره

17

زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست

ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست

18

مرا بفروش و زر بستان و برگیر

تو خوش باش و کم این بیخبر گیر

19

بسوی مصر بردش آن جوان زود

یکی نخّاس خانه در میان بود

20

مگر کرسی نهادن رسم آنجاست

که بنشیند فروشنده بر او راست

21

بر آن کرسی نشست آن تازه برنا

ستاد آنجایگه آن پیر برپا

22

چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش

که هرگز نکنم آن لذّت فراموش

23

که شخصی زان جوان پرسید آنگاه

که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟

24

جوابش داد آن برنا ز کرسی

که هست او بندهٔ من می چه پرسی

25

کدامین نعمتی دانی تو زان بیش

که خواند کردگارت بندهٔخویش

26

تو آن دم از خدا دل زنده گردی

که جاویدش بصد جان بنده گردی

27

مگردر مصر مردی بود مرده

پسر در روزِ مرگش عهد کرده

28

که یک بنده کند بر گورش آزاد

خرید آن پیر را حالی و زر داد

29

بگور آن پدر آزاد کردش

بسی زر دادش و دلشاد کردش

30

بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا

نگردد مالِ ما از تو کم اینجا

31

وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی

برَو کازاد خویش و پادشاهی

32

دوان شد پیر و سر سوی جوان داد

دگر ره دل بدست دلستان داد

33

نشد از پیشِ او غایب زمانی

که روشن دید از رویش جهانی

34

بصدق عشق نام او برآمد

همه کامی بکام او برآمد

35

اگر در عاشقی صادق نباشی

تو جز بر خویشتن عاشق نباشی

36

چنان باید کمال عشقِ جانان

که گر عمری روان گردد دُر افشان

37

ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز

چنان دانی که آن دم کرد آغاز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید ازان گستاخ درگاه

که هان چیست آرزوی تو درین راه

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(7) حکایت آن درویش که آرزوی طوفان کرد

اگلی نظم

چنین گفته‌ست مجنون آن یگانه

که یک تن داد دادم در زمانه

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(9) حکایت مجنون با آن سائل که سؤال کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور