صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »(10) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت

(10) حکایت آن مرد که عروس خود را بکر نیافت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

عروسی خواست مردی چون نگاری

بمهر خود ندیدش برقراری

22

چو آن شوهر بمهر خود ندیدش

نشان دختر بخرد ندیدش

33

همه تن چون گلاب آنجا عرق کرد

چو گل جان را بجای جامه شق کرد

44

چو مرد از شرم زن را آنچنان دید

وزان دلتنگی او را بیم جان دید

55

دل آن مرد خست از خجلت او

بصحّت برگرفت آن علّت او

66

بدو گفتا که من ایمان ندارم

اگر این سرِّ تو پنهان ندارم

77

نگردد مادرت زین راز آگاه

پدر را خود کجا باشد درین راه

88

چو خالی نیست از عیب آدمی زاد

اگر عیبی ترا در راه افتاد

99

بپوشم تا بپوشد کردگارم

که من بیش از تو در تن عیب دارم

1010

تو دل خوش دار و چندین زین مکن یاد

دگر هرگز مبادت زین سخن یاد

1111

چو شد روز دگر بگذشت این حال

بریخت آن مرغ زرّین را پر وبال

1212

چنان در ورطهٔ بیماری افتاد

که در یک روز در صد زاری افتاد

1313

رگ و پی همچو چنگش در فغان ماند

همه مغزش چو خرما استخوان ماند

1414

چو شوهر دید روی چون زر او

طبیب آورد حالی بر سر او

1515

کجا یک ذرّه درمان را اثر بود

که هر دم زرد روئی تازه‌تر بود

1616

زبان بگشاد شوهر در نهانی

که کُشتی خویشتن را در جوانی

1717

اگر آن خواستی تا من بپوشم

بپوشیدم وزین معنی خموشم

1818

وگر آن بود رای تو کزین کار

مرا نبوَد خبر نابوده انگار

1919

چرا زین غم بسی تیمار خوردی

که تا خود را چینن بیمار کردی

2020

چنین گفت آنگه آن زن کای نکوجُفت

ز چون تو مرد ناید جز نکو گفت

2121

تو آنچ از تو سزد گفتی و کردی

غم جان من بیچاره خوردی

2222

ولی من این خجالت را چه سازم

که می‌دانم که میدانی تو رازم

2323

چو تو هستی خبردار از گناهم

کجا برخیزد این آتش ز راهم

2424

بگفت این وز خجلت بیخبر گشت

سیه شد روزش و حالش دگر گشت

2525

چو چیزی را که بودش آن ببخشید

نماندش هیچ چیزی جان ببخشید

2626

اگر یک قطره شد در بحر کل غرق

چرا ریزی ازین غم خاک بر فرق

2727

مشو چون قطره زین غم بی سر و پا

که اولیتر بوَد قطره بدریا

2828

چرا زادی چو می‌مُردی چنین زار

ترا نازاده مُردن به شرروار

2929

چرا برخاستی چون می‌بخفتی

چرا می‌آمدی چون می‌برفتی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی حبشی بر پیغامبر آمد

که تَوبه می‌کنم وقتش درآمد

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(9) حکایت حبشی که پیش پیغامبر آمد

اگلی نظم

چو اسکندر بزاری در زمین خفت

حکیمی بر سر خاکش چنین گفت

عطار»الهی نامه»بخش یازدهم»(11) حکایت اسکندر و کلمات حکیم بر سر او

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور