صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش دهم
  4. »(2) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا

(2) مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بحق گفتا کلیم عالم آرای

کسیم از دوستان خویش بنمای

22

که تا روشن شود چشم برویش

که دل می‌سوزدم از آرزویش

33

خطاب آمد که ما را اهل دردی

بصدق اندر فلان وادیست مردی

44

که او از خاصگان درگه ماست

شبانروزی سلوکش در ره ماست

55

روانه شد کلیم از بهر دیدار

بدید آن مرد را مستغرق کار

66

نهاده نیم خشتی زیر سر در

پلاسی تا سر زانو ببر در

77

هزاران مور و زنبور و مگس نیز

برو گرد آمده از پیش و پس نیز

88

سلامش کرد موسی گفت آنگاه

که گر هستت بچیزی مَیل در خواه

99

بدو گفت ای نبیّ الله بشتاب

مرا از کوزه‌ات ده شربتی آب

1010

چو موسی از پی کوزه روان شد

بیک دم از تن آن تشنه جان شد

1111

چو آب آورد پیشش موسی پاک

بمرده دید او را روی بر خاک

1212

کلیم الله تعجب کرد و برخاست

که تا کرباس و گور او کند راست

1313

چو باز آمد دریده بود شیرش

دلش خورده شکم زو گشته سیرش

1414

بجوش آمد دل موسی ازان درد

بسی دردش زیادت شد ازان مرد

1515

زبان بگشاد کای دانندهٔ راز

گلی را تربیت دادی بصد ناز

1616

کجا سررشتهٔ این سر توان یافت

که سرّ تو نه دل دید و نه جان یافت

1717

بگوش جان ز حق آمد جوابش

که چون هر بار ما دادیم آبش

1818

همان بهتر که چون هر بار این بار

ز دست ما خورد آب آن جگرخوار

1919

لباس او چو ما دادیم پیوست

چگونه موسی آرد در میان دست

2020

کنون چون واسطه آمد پدیدار

چرا کرد التفاتی سوی اغیار

2121

چو دید از حضرت چون ما عزیزی

ز غیر ما چرا می‌خواست چیزی

2222

چو پای غیر آمد در میانه

ربودیم از میانش جاودانه

2323

ولی تا باز ندهد آشکاره

حساب آن پلاس و خشت پاره

2424

بعزّ عزِّ ما گر قدرِ موئی

ز ما بویش رسد از هیچ سوئی

2525

عزیزا کار آسان نیست با او

سخن جز در دل و جان نیست با او

2626

سخن با او چو درجان ودل آید

سخن آنجا ز دنیا مشکل آید

2727

چو نتواند کسی بر جان قدم زد

به مردی بر کسی نتوان رقم زد

2828

فلک را در صفش مشمر ز مردان

زنی پیرست چرخی کرده گردان

2929

بهر چیزت چو صد پیوند باشد

ترا پیوند اصلی چند باشد

3030

چو اینجا می‌کشد چندین نهنگت

چگونه بر فلک باشد درنگت

3131

چو زنجیر زمین بر پای باشد

کجا بر آسمانت جای باشد

3232

چو بر خیل سگان افتاد مهرت

چه بگشاید ز سُکّان سپهرت

3333

کجا لایق بود در قدس پاکی

کرام الکاتبین با جِرمِ خاکی

3434

جمالی کان بزرگان را مباحست

چه جای ساکنان مستراحست

3535

نه هر جانی بدان سِر راه یابد

نه هر کس ای پسر آن جاه یابد

3636

که در عالم هزاران جان درآید

که تا یک جان درین سِر با سر آید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر یک روز سنجر شاه عالی

بر عبّاسه آمد جای خالی

عطار»الهی نامه»بخش دهم»(1) حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی

اگلی نظم

چنین گفتند کان مدت که ارواح

درو بود آفریده پیش از اشباح

عطار»الهی نامه»بخش دهم»(3) حکایت در حال ارواح پیش از آفریدن اجسام

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور