صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پنجم
  4. »(7) حکایت گبر که پُل ساخت

(7) حکایت گبر که پُل ساخت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی گبری که بودی پیر نامش

که جِدّی بود در گبری تمامش

22

یکی پُل او زمال خویشتن کرد

مسافر را محبّ از جان و تن کرد

33

مگر سلطانِ دین محمود یک روز

بدان پُل در رسید از راه پیروز

44

یکی شایسته پُل از سوی ره دید

که هم نیکو و هم بر جایگه دید

55

کسی راگفت کین خَیری بلندست

که بنیاد چنین پُل اوفکندست

66

بدو گفتند گبری پیرنامی

ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی

77

بخواندش گفت پیری تو ولیکن

گمانم آن که هستی خصم مومن

88

بیا هر زر که کردی خرجِ پُل تو

بهای آن ز من بستان بکل تو

99

که چون گبری تو جانت بی درودست

ترا چونین پُلی زان سوی رودست

1010

وگر نستانی این زر بگذری تو

کجا با من به پُل بیرون بری تو

1111

زبان بگشاد آن گبر آشکاره

که گر شخصم کند شه پاره پاره

1212

نه بفروشم نه زر بستانم این را

که این بنیاد کردم بهر دین را

1313

شهش محبوس کرد و در عذابش

نه نانی داد در زندان نه آبش

1414

بآخر چون عذاب از حد برون شد

دل گبرش بخاک افتاد وخون شد

1515

بشه پیغام داد و گفت برخیز

درآور پای این ساعت بشبدیز

1616

یکی اُستاد بَر با خود گرامی

که تا پل را کند قیمت تمامی

1717

ازین دلشاد شد شاه زمانه

سوی پل گشت باخلقی روانه

1818

چو شاه آنجا رسید و خلقِ بسیار

بران پل ایستاد آن گبر هشیار

1919

زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه

تو اکنون قیمت این پل ز من خواه

2020

هلاک خود درین سر پُل کنم ساز

جواب تو دران سر پل دهم باز

2121

ببین اینک بها ای شاهِ عالی

بگفت این و بآب افتاد حالی

2222

چو در آب اوفکند او خویشتن را

ربودش آب و جان درباخت و تن را

2323

تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت

چو آن بودش غرض با این نپرداخت

2424

در آب افکند خویش آتش پرستی

که تا در دین او ناید شکستی

2525

ولی تو در مسلمانی چنانی

که بربودست آبت جاودانی

2626

چو گبری بیش دارد از تو این سوز

مسلمانی پس از گبری بیاموز

2727

که خواهدداشت در آفاق زَهره

که پیش حق برد نقد نبهره

2828

قیامت را قوی نقدی بباید

که آن معیار ناقد را بشاید

2929

در آن ساعت که از جسم تو جان شد

دلی پر بت بر حق چون توان شد

3030

بینداز این همه بت با تو در پوست

که با بتخانه نتوان شد بر دوست

3131

اگر پای کسی را خفتن آید

ازو کی سوی منبر رفتن آید

3232

چو نتوان شد بمنبر پای خفته

بحق نرسد دلی بر جای خفته

3333

اگر یک دم کسی بیدار باشد

چه گر یکدم بود بسیار باشد

3434

همه عمرت بغفلت آرمیدی

زمانی روی بیداری ندیدی

3535

کرا خوابی چنین بی برگ باشد

که چون بیدار گردد مرگ باشد

3636

غم خویشت چو نیست ای مرد آخر

غم تو پس که خواهد خورد آخر

3737

بکَش بی سرکشی باری که داری

بدست خویش کن کاری که داری

3838

که کس غم خواری کار تو نکند

دمی حمّالی بار تو نکند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عمر یک جزو از توریت بگرفت

پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت

عطار»الهی نامه»بخش پنجم»(6) حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه

اگلی نظم

مگر پرسید آن درویش حالی

به صدق از جعفر صادق سؤالی

عطار»الهی نامه»بخش پنجم»(8) سؤال مرد درویش از جعفر صادق

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور