عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 471غزل شمارهٔ 471شاعر: عطاروزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیہ: انبودهامصنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںبیشتر عمر چنان بودهامکز نظر خویش نهان بودهام22نقل کریںگه به مناجات به سر گشتهامگه به خرابات دوان بودهام33نقل کریںگاه ز جان سود بسی کردهامگاه ز تن عین زیان بودهام44نقل کریںراستی آن است که از هیچ وجهمن نه درین و نه در آن بودهام55نقل کریںمن چکنم کان که چنان خواستندگر بد و گر نیک چنان بودهام66نقل کریںگرچه به خورشید مرا علم هستطالب یک ذره عیان بودهام77نقل کریںنی که خطا رفت چه علم و چه عیندلشدهٔ سوختهجان بودهام88نقل کریںگرچه سبکدل شدهام هم ز خودبر دل خود سخت گران بودهام99نقل کریںبحر جهان بس عجب آمد مراغرق تحیر ز جهان بودهام1010نقل کریںگرچه ز هر نوع سخن گفتهامکوردلی گنگ زبان بودهام1111نقل کریںزآنچه که اصل است چو آگه نیمپس همه پندار و گمان بودهام1212نقل کریںهیچ نمیدانم و در عمر خویشمنتظر یک همه دان بودهام1313نقل کریںچون همه دانی نتوان زد به تیرلاجرم از غم چو کمان بودهام1414نقل کریںغرقهٔ خون شد ز تحیر فریدزانکه بسی اشکفشان بودهام◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبی دل و بی قراری ماندهامزانکه در بند نگاری ماندهامعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 470اگلی نظمروی تو در حسن چنان دیدهامکاینهٔ هر دو جهان دیدهامعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 472◆آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور