عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 110غزل شمارهٔ 110شاعر: عطاروزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیہ: انپدیدنیستہم وزن و قافیہ نظمیں: 1صنف: غزلصداکار: عندلیبآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوعندلیبخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںای دل ز جان در آی که جانان پدید نیستبا درد او بساز که درمان پدید نیست2نقل کریںحد تو صبرکردن و خونخوردن است و بسزیرا که حد وادی هجران پدید نیست3نقل کریںدر زیر خاک چون دگران ناپدید شواین است چارهٔ تو چو جانان پدید نیست4نقل کریںای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیشچندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست5نقل کریںبا پاسبان درگه او های و هوی زنچون طمطراق دولت سلطان پدید نیست6نقل کریںای دل یقین شناس که یک ذره سر عشقدر ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست7نقل کریںفانی شو از وجود و امید از عدم ببرکان چیز کان همی طلبی آن پدید نیست8نقل کریںاز اصل کار ، جان تو کی با خبر شودکانجا که اصل کار بود جان پدید نیست9نقل کریںجان ناپدید آمد و در آرزوی جاناز بس که سوخت این دل حیران پدید نیست10نقل کریںعطار را اگر دل و جان ناپدید شدنبود عجب که چشمهٔ حیوان پدید نیست◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظماز تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیستعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 109اگلی نظماز قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیستعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 111زمینہم وزن و قافیہ نظمیںآفاق روشن و مه تابان پدید نیستپر شور عالمی و نمکدان پدید نیستصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2043آڈیوصداکار منتخب کریںعندلیبآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظماز تو کارم همچو زر بایست نیستوز وصال تو خبر بایست نیستعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 109
اگلی نظماز قوت مستیم ز هستیم خبر نیستمستم ز می عشق و چو من مست دگر نیستعطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 111