صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بیان الارشاد
  3. »بخش 22 - در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا»

بخش 22 - در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا»

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو در بند خودی افتاد بنده

شود گوش مرادش نشنونده

22

مقید گردد اندر راه خسته

شود باب فتوحش جمله بسته

33

بود در خاطرش که گشت واصل

ولی زین ره ندارد هیچ حاصل

44

اگر در خاطر آرد کو کسی هست

تمامت راهها را او فرو بست

55

مبادا هیچکس بر خویش مغرور

به پندار غرور از ره فتد دور

66

بسا عاما که گوید خاص گشتم

چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم

77

نه از ایزد خبر دارد نه از خویش

ز دین باشد بروز حشر درویش

88

ز دعوی هیچ ناید اندرین باب

که باشد مدعی پیوسته کذّاب

99

تمامت معنی اندر نیستی جوی

کزین میدان بمسکینی بری گوی

1010

توقف برنتابد راه درویش

نباید بود هر جائی دمی بیش

1111

بدان مقدار کانجا را بدانی

حقیقت گردد اندر وی معانی

1212

چو دانستی از آنجا زود بگذر

که تا باغت نگردد جمله بی بر

1313

در این ره هر که او جائی بماند

بدان کو خاک بر سر می‌فشاند

1414

هر آن کو یک دم اندر خود بماند

یقین کز وی عبودیت نیاید

1515

بغیر حق هر آنچه آید فراپیش

تلی دان ای برادر در ره خویش

1616

بهر چیزی که از حق باز مانی

حقیقت دان که تو در بند آنی

1717

طبیعت را ز خود دوری ده ای یار

همان خود را ز عادتها نگهدار

1818

چو کردی ترک طبع و ترک عادت

نماند در تو خود خواه و ارادت

1919

خلاف حق اگر خواهی تو ضدّی

چو خواهی بر مراد او تو ندّی

2020

یقین دانند مردان رونده

که از ضد نیست سود هیچ بنده

2121

گهی کز بندخواه خویش برخاست

قبای بندگی آمد برو راست

2222

تو هرجائی که یابی احتیاجی

یقین باید که می‌خواهد خراجی

2323

چه داند که بحضرت هست محتاج

نهد از بندگی بر فرق او تاج

2424

چه جای اختیار و احتیاج است

چه جای ملک و تخت و طوق و تاج است

2525

نگر تا گرد این معنی نپویم

قضیه منعکس گردد بگویم

2626

بگویم ناید اندر دین فسادی

مریدی را ز اول شد مرادی

2727

محبی بود پس محبوب گردید

بدان که طالب و مطلوب گردید

2828

محبت اندرو چندان اثر کرد

که آن محبوب را بیخویش تر کرد

2929

چنان مستغرق محبوب خود شد

که از یادش تمامت نیک و بد شد

3030

ندارد آگهی ز اقوال و افعال

بود چون مردهٔ در دست غسال

3131

در آن حالت بود که باشد او خوش

مراعاتش کند محبوب دلکش

3232

بهر چه از حضرت آید دیر یا زود

بود از جان و دل راضی و خوشنود

3333

نیاز وناز باشد گاه و بیگاه

عبارت را نباشد اندرو راه

3434

پس آنگه با خبر گردد ز هر کار

شود مکشوف بر وی جمله اسرار

3535

ممّکن گردد اندر حالت خویش

که صاحب حال گردد مرد درویش

3636

هم از حضرت خبر دارد هم از خود

شناسد بد ز نیک و نیک از بد

3737

بود این مرد مجموع المعانی

حقیقت خورده آب زندگانی

3838

بدو کن اقتدا در جمله کاری

که تا ضایع نگردد روزگارت

3939

شناسد هر که او بی‌خویش نبود

کمال بندگی زین بیش نبود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نخستین عام وانگه خاص باشد

مهین جمله خاص الخاص باشد

عطار»بیان الارشاد»بخش 21 - در بیان اقسام اهل ایمان

اگلی نظم

در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراج

نهاد او بر سرش از بندگی تاج

عطار»بیان الارشاد»بخش 23 - در تحقیق و بیان ارواح خاص الخاص

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور