صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »بیان الارشاد
  3. »بخش 22 - در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا»

بخش 22 - در بیان نیستی و «موتواقبل ان تموتوا»

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چو در بند خودی افتاد بنده

شود گوش مرادش نشنونده

2

مقید گردد اندر راه خسته

شود باب فتوحش جمله بسته

3

بود در خاطرش که گشت واصل

ولی زین ره ندارد هیچ حاصل

4

اگر در خاطر آرد کو کسی هست

تمامت راهها را او فرو بست

5

مبادا هیچکس بر خویش مغرور

به پندار غرور از ره فتد دور

6

بسا عاما که گوید خاص گشتم

چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم

7

نه از ایزد خبر دارد نه از خویش

ز دین باشد بروز حشر درویش

8

ز دعوی هیچ ناید اندرین باب

که باشد مدعی پیوسته کذّاب

9

تمامت معنی اندر نیستی جوی

کزین میدان بمسکینی بری گوی

10

توقف برنتابد راه درویش

نباید بود هر جائی دمی بیش

11

بدان مقدار کانجا را بدانی

حقیقت گردد اندر وی معانی

12

چو دانستی از آنجا زود بگذر

که تا باغت نگردد جمله بی بر

13

در این ره هر که او جائی بماند

بدان کو خاک بر سر می‌فشاند

14

هر آن کو یک دم اندر خود بماند

یقین کز وی عبودیت نیاید

15

بغیر حق هر آنچه آید فراپیش

تلی دان ای برادر در ره خویش

16

بهر چیزی که از حق باز مانی

حقیقت دان که تو در بند آنی

17

طبیعت را ز خود دوری ده ای یار

همان خود را ز عادتها نگهدار

18

چو کردی ترک طبع و ترک عادت

نماند در تو خود خواه و ارادت

19

خلاف حق اگر خواهی تو ضدّی

چو خواهی بر مراد او تو ندّی

20

یقین دانند مردان رونده

که از ضد نیست سود هیچ بنده

21

گهی کز بندخواه خویش برخاست

قبای بندگی آمد برو راست

22

تو هرجائی که یابی احتیاجی

یقین باید که می‌خواهد خراجی

23

چه داند که بحضرت هست محتاج

نهد از بندگی بر فرق او تاج

24

چه جای اختیار و احتیاج است

چه جای ملک و تخت و طوق و تاج است

25

نگر تا گرد این معنی نپویم

قضیه منعکس گردد بگویم

26

بگویم ناید اندر دین فسادی

مریدی را ز اول شد مرادی

27

محبی بود پس محبوب گردید

بدان که طالب و مطلوب گردید

28

محبت اندرو چندان اثر کرد

که آن محبوب را بیخویش تر کرد

29

چنان مستغرق محبوب خود شد

که از یادش تمامت نیک و بد شد

30

ندارد آگهی ز اقوال و افعال

بود چون مردهٔ در دست غسال

31

در آن حالت بود که باشد او خوش

مراعاتش کند محبوب دلکش

32

بهر چه از حضرت آید دیر یا زود

بود از جان و دل راضی و خوشنود

33

نیاز وناز باشد گاه و بیگاه

عبارت را نباشد اندرو راه

34

پس آنگه با خبر گردد ز هر کار

شود مکشوف بر وی جمله اسرار

35

ممّکن گردد اندر حالت خویش

که صاحب حال گردد مرد درویش

36

هم از حضرت خبر دارد هم از خود

شناسد بد ز نیک و نیک از بد

37

بود این مرد مجموع المعانی

حقیقت خورده آب زندگانی

38

بدو کن اقتدا در جمله کاری

که تا ضایع نگردد روزگارت

39

شناسد هر که او بی‌خویش نبود

کمال بندگی زین بیش نبود

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نخستین عام وانگه خاص باشد

مهین جمله خاص الخاص باشد

عطار»بیان الارشاد»بخش 21 - در بیان اقسام اهل ایمان

اگلی نظم

در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراج

نهاد او بر سرش از بندگی تاج

عطار»بیان الارشاد»بخش 23 - در تحقیق و بیان ارواح خاص الخاص

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور