صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هفدهم
  4. »بخش 4 - الحکایه و التمثیل

بخش 4 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پرسید از آن مجنون معنی

که کیست این خلق و چیست این کار دنیی

22

چنین گفت او که دوغ است این همه کار

مگس بر دوغ گرد آمد به‌یک بار

33

چه وادی است این که ما در وی فتادیم‌!

ز دست خویش از سر پی فتادیم

44

درین وادی همه غولان خویشیم

ز اول روز مشغولان خویشیم

55

چو درمانیم‌، برداریم فریاد

بلا چون رفت‌، بگذرایمش از یاد

66

دریغا رنج برد ما به دنیی

غم بسیار و آنرا حاصلی نی

77

اگر از دیده صد دریا بباری

خدا داند که تو بر هیچ کاری

88

عزیزا گر به دست آری کدویی

پدید آری برو چشمی و رویی

99

کدو پر یخ کنی و آنگه بداری

که تا اشگی همی‌ریزی به زاری

1010

چو باران گرچه آن اشگ است بسیار

به چشم کس ندارد هیچ مقدار

1111

همه در جنب قدرت هم‌چنانیم

اگر خندیم وگر اشگی فشانیم

1212

هزاران دل برین آتش کباب است

که‌را پروای این یک قطره ‌آب است‌؟

1313

نگردد ز اشگ تو حکم خدایی

چه گویی با که‌ای و در کجایی‌؟

1414

اگر هر دو جهان نابود باشد

خدا را نه زیان نه سود باشد

1515

اگر روزیت بر گیرند از پیش

قیاس حق نگیری نیز از خویش

1616

اگر نالی وگر نه‌، کار رفته‌ست

همه نقشی از آن پرگار رفته‌ست

1717

بنه تن تا نمالد روزگارت

چنین رفته‌ست‌، با دیگر چه کارت‌؟

1818

چرا هر چند کاری سخت افتاد

ز حیرت بر تو افتاده‌ست فریاد

1919

همی‌پرسی که این چون و آن چگونه‌ست

چرا این راست دیگر پاشکونه‌ست

2020

اگر تو چشم داری چشم کن باز

چو کردی چشم باز، اندیشه کن ساز

2121

دمی آرام موجودات بنگر

ثبات نفس یک‌یک ذات بنگر

2222

ترا گر عقل و تمییزست رفته

چه می‌پرسی همه چیزست رفته

2323

تو ای عطار ره در کوی جان گیر

جهان کم گیر‌، گو دشمن جهان گیر

2424

تو کرکس نیستی‌، مردار بگذار

جهان با دیو مردم‌خوار بگذار

2525

سلیمان را چو شد انگشتری گم

برَست از ریش مشتی دیو مردم

2626

قدم در نه به بازار عدم تو

چه می‌جویی ز مشتی نوقدم تو

2727

هر آنچ آن باطل است از پیش برگیر

ره حق گیر و دل از خویش برگیر

2828

ز حب مال و حب جاه برخیز

حجاب خود تویی‌، از راه برخیز

2929

چرا جانت ز عالم پر گزند است‌؟

که از عالم ترا قوتی بسنده‌ست‌

3030

اگر این نفس فرتوتت نبودی

غم و اندیشهٔ قوتت نبودی

3131

ز خود بگذر‌، قدم در راه دین زن

بت است این نفس کافر، بر زمین زن

3232

مکن در راه دین یک ذره سستی

که نستانند در دین جز درستی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شنودم من که پیری را مقرب

به سختی درد دندان خاست یک شب

عطار»اسرارنامه»بخش هفدهم»بخش 3 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

شنودم از یکی صاحب‌کرامات

که شد روزی جهودی در خرابات

عطار»اسرارنامه»بخش هفدهم»بخش 5 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور