صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش یازدهم
  4. »بخش 6 - الحکایه و التمثیل

بخش 6 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنودم من که طوطی را اول در

نهند آیینه‌ای اندر برابر

22

چو طوطی روی آیینه ببیند

چو خویشی را هر آیینه ببیند

33

یکی گوینده خوش‌الحان و دمساز

برآرد از پس آیینه آواز

44

چنان پندارد آن طوطی دلبر

که هست آواز آن طوطی دیگر

55

چو حرفی بشنود گردد دلش شاد

به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد

66

وجود آیینه است اما نهان است

عدم آیینه را آیینه‌دان است

77

هر آن صورت که در نقص و کمالی‌ست

درین آیینه عکسی و خیالی‌ست

88

چو تو جز عکس یک صورت نبینی

همه با عکس خیزی و نشینی

99

تو پنداری که هر آواز و هر کار

از آن عکس است کز عکسی خبردار

1010

همه خلقان هم از خود بی‌خبر دان

همه چیزی طلسم یکدگر دان

1111

چو تو در پیش آیینه نشینی

نبینی آیینه تو روی بینی

1212

وجود ار ذره‌ای گشتی پدیدار

شدی زین هر دو گیتی سرنگوسار

1313

وجودْ آتش جهانْ پشم‌‌ِ چیده

نمانده پشم و آتش آرمیده

1414

جهان و هرچه  در هر دو جهان است

چو عکسی‌ست و ترا برعکس آنست

1515

اگر جز عکس چیزی بر تو افتد

چون آن حلاج آتش در تو افتد

1616

برآری پنبهٔ پندار‌ت از گوش

درآیی چون خم خمخانه در جوش

1717

سراپایت یکی گردد چو فرموک

چو مردان ترک گیری پنبه و دوک

1818

شود چون پنبه‌ای موی سیاهت

نه سر مانَد نه پنبه در کلاهت

1919

چو تو یک دانه پنبه نیرزی

نه حلاجی کنی دیگر‌، نه درزی

2020

ترا پنبه کند از خود که هین دور

که بر جای تو می‌بنشیند آن نور

2121

مشو زنهار ای مرد فضولی

ازین معنی که من گفتم حلولی

2222

حلول و اتحاد اینجا حرام است

ولیکن کار استغراق عام است

2323

چراغ آنجا که خورشید منیر است

میان بود و نابودی اسیر است

2424

چه جای نه عدد باشد نه اعراض

نه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض

2525

هر آن حکمی که کردی آن تو باشی

عطیم و عالم و دیان تو باشی

2626

هر آن وصفی که حق را کرد خواهی

چنان دانم که انسی فرد خواهی

2727

تو اندر وصف او چیزی که دانی

ز دفتر‌های وهم خویش خوانی

2828

چو فهم تو تو باشی او نباشد

اگر وصفش کنی نیکو نباشد

2929

چو نه اوست ونه غیر او صفاتش

صفاتش چون کنی بشناس ذاتش

3030

بدو بشناس او را راهت این است

طریق جان معنی خواهت این است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین گفت آن بزرگ‌ِ کار‌دیده

که بود او نیک و بد بسیار دیده

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 5 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

برون شد ابلهی با شمع از در

بدید از چرخ خورشید منور

عطار»اسرارنامه»بخش یازدهم»بخش 7 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور