صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش هشتم
  4. »بخش 2 - الحکایه و التمثیل

بخش 2 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سیاهی کرد در آبی نگاهی

بدید از آب رویی پُرسیاهی

22

چو رویی دید نامعلوم و ناخوش

از آن زشتی دویدش بر سرْ آتش

33

چنان اندیشه کرد آن مردِ دل‌تنگ

که هست آن مردم آبِ سیه‌رنگ

44

زفان بگشاد گفت ای صورت زشت

کدامین دیو در عالم ترا کِشت

55

برآی از آب ای زشت سیه‌تاب

که در آتش همی پایی نه در آب

66

چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت

ندانست و همه با خویشتن گفت

77

تو هم در آبِ رویت کن نگاهی

ببین تا خود سپیدی یا سیاهی

88

چو مرغ جان فروریزد پر و بال

ببینی روی خود در آبِ اعمال

99

سیه‌رویی سیاهی پیشت آرد

سپیدی در فروغ خویشت آرد

1010

چو جان پاک در یک دم بدادی

قدم حالی در آن عالم نهادی

1111

ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار

ولی در ره، وجودِ توست دیوار

1212

ترا بانگ و خروش و گریه چندانْست

که این نفس دنی هم‌صحبت جانست

1313

اگر با نفس میری وای بر تو

بسی گرید ز سر تا پای بر تو

1414

وگر بی نفس میری پاک باشی

چه اندر آتش و در خاک باشی

1515

ترا چو جان پاکت رفت و تن مُرد

نباید خویش را با خویشتن برد

1616

که هر گاهی که تو از پیش مردی

بسا کس را که گوی از پیش بردی

1717

زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن

چو زیر خاک رفتی باد بُرد آن

1818

از آن پس عالم خاموشی آید

مقامات ره مدهوشی آید

1919

برون پرده آید شور ایام

درون پرده خاموشی‌ست و آرام

2020

تو اینجایی ز خود آگاه از خویش

که آنجا آگهی برخیزد از پیش

2121

چنان مستغرق آن نور گردی

که زآن لذت ز هستی دور گردی

2222

و گر داری ازین برتر مقامی

تو داری اندرین قربت نظامی

2323

مقرب آن بود کامروز بی خویش

بود آن حضرتش در پیش بی پیش

2424

همه حق بیند و بی خویش گردد

به جوهر از دو گیتی بیش گردد

2525

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست

2626

مثالی باز گویم با تو از راه

مگر جانت شود زین راز آگاه

2727

چه گر عمری بخون گردیده‌ای تو

مثالی مثل این نشنیده‌ای تو

2828

به چشمت کی درآید چرخ گردون

که قدر او ز چشم توست افزون

2929

همی هر ذره‌ای کان دیده‌ای تو

نیاید عین آن در دیدهٔ تو

3030

که می‌گوید که گردون آن چنانست

که چشمت دید یا عقل تو دانست

3131

پس آن چیزی که شد در چشم حاصل

مثالی بیش نیست ای مرد غافل

3232

گرفتار آمدی در بند تمییز

مثال‌ست این چه می‌بینی نه آن چیز

3333

به صنع حق نگر تا راز بینی

حقیقت‌های اشیا باز بینی

3434

اگر اشیا چنین بودی که پیداست

سوال مصطفی کی آمدی راست

3535

که با حق مهترِ دین گفت الهی

بمن بنمای اشیا را کماهی

3636

اگر پاره کنی دل را به صد بار

نیاید آنچ دل باشد پدیدار

3737

همین چشم و همین دست و همین گوش

همین جان و همین عقل و همین هوش

3838

اگر زین می‌نیاری گشت آگاه

مبر زینجا سوی فسطانیان راه

3939

خدا داند که خود اشیا چگونست

که در چشم تو باری باشکونست

4040

بماند از مغز معنی پوست با تو

مثالی بیش نیست ای دوست با تو

4141

تو پنداری که چیزی دیده‌ای تو

ندیدستی تو و نشنیده‌ای تو

4242

مثال آن همی بینی وگرنه

یکی‌ست این جمله در اصل و دگر نه

4343

یکی کان یک برون باشد ز آحاد

نه آن یک را نشان باشد نه اعداد

4444

همه باقی به یک چیزند جاوید

ز یک‌یک ذره می‌شو تا به خورشید

4545

دو عالم غرق این دریای نور است

ولیکن نقش عالم‌ها غرورست

4646

هر آن نقشی که در عالم پدیدست

دری بسته‌ست و حس آن را کلیدست

4747

کلید و در از آن پیدا نماند

که هرگز نقش بر دریا نماند

4848

کسی کو نقش بی‌نقشی پذیرفت

چو مردان ترک این صورتگری گفت

4949

اگر بی‌ صورتی و بی‌ نشانی

پذیرفتی تو داری زندگانی

5050

وگرنه مرده‌ای مغرور می‌باش

نداری زندگی از دور می‌باش

5151

اگر گویی که چیست این هرچ پیداست

بگویم راست گر تو بشنوی راست

5252

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

5353

خیالست آنچ دانستی و دیدی

صدایست آنچ در عالم شنیدی

5454

خیال و وهم و عقل و حس مقامست

که هر یک در مقام خود تمامست

5555

ولی چون زان مقام آیی برون تو

خیالی بینی آن را هم کنون تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چرا بودی چو بودی کارت افتاد

چه گویم عقبه دشوارت افتاد

عطار»اسرارنامه»بخش هشتم»بخش 1 - المقاله الثمانیه

اگلی نظم

یکی پرسید از آن دیوانه مجنون

که عالم چیست گفتا کفک صابون

عطار»اسرارنامه»بخش هشتم»بخش 3 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور