صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش نوزدهم
  4. »بخش 14 - الحکایه و التمثیل

بخش 14 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

من این نکته ز درویشی شنودم

که گفت اندر طواف کعبه بودم

2

یکی سرگشتهٔ بسرشته از نور

شده تیرش کمان و مشک کافور

3

مرا از هرچه باشد بیش یا کم

یکی مسواک بود از مال عالم

4

بدو گفتم که ای پیر کهن‌زاد

گر این مسواک می‌خواهی، ترا باد

5

جوابم داد آن پیر سخن‌ساز

که من وایِستْ دَر را چون کنم باز؟

6

که گر گردد درِ وایِست بازم

نیاید تا ابد دیگر فرازم

7

فرو بستم من این در را به صد سال

کنون چون برگشایم آخرِ حال؟

8

تو نامُرده نگردد حرص تو کم

که درد حرص را خاکست مرهم

9

نشیبِ حرص شیبی بی‌فراز است

درازیِ امَل کاری دراز است

10

به کِرمِ قز نگر کاندر جوانی

کند زیر کفن خود را نهانی

11

ز حرص خویش و سرگردانی خویش

بسی چپ راست برگردد پس و پیش

12

چو از گشتن نمانَد در تنش روز

نهد خود را بدست خویش در گور

13

به هر چیزی که گِرد آورْد صد بار

به یک ره در میان گردد گرفتار

14

مرا آید ز بوتیمار خنده

لب دریا نشسته سرفکنده

15

فرو افکنده سر در محنتِ خویش

نشسته تشنه و دریاش در پیش

16

همیشه با دلی تشنه در آن غم

که «گر آبی خورم دریا شود کم»

17

درین معنی تو بوتیمار خویشی

کزین محنت ز بوتیمار بیشی

18

تو بوتیمار با آبی در آتش

بخور تو اینچ داری این زمان خوش

19

دمی خوش باش غوغا را که دیده‌ست؟

بخور امروز فردا را که دیده‌ست؟

20

ز دنیا رشته‌تاری را بمگذار

که شد از سوزنی عیسی گرفتار

21

سخاوت کن که سرهای بخیلان

نمی‌زیبد مگر در پای پیلان

22

چنان بندی‌ست بر جانشان نهاده

که ابروشان نبیند کس گشاده

23

بخیلان را ز بخل خویش پیوست

نه دنیا و نه دین در هم زند دست

24

ز خر طبعی‌ست این کز چوب بسیار

جوی ندهی و جان بدهی زهی کار!

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زنی بد پارسا، شویش سفر کرد

نه شویی و نه برگی داشت در خورد

عطار»اسرارنامه»بخش نوزدهم»بخش 13 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

به شهر ما بخیلی گشت بیمار

که نقدش بود پنجه بدره دینار

عطار»اسرارنامه»بخش نوزدهم»بخش 15 - الحکایه و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور