صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »اسرارنامه
  3. »بخش نوزدهم
  4. »بخش 9 - الحکایه و التمثیل

بخش 9 - الحکایه و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنودم من که موشی تیز دیده

ز چنگ گربگان خون ریز دیده

22

برون آمد ز سوراخی چنان تنگ

که با تنگی او بودی جهان تنگ

33

به کنج خانه‌ای کاو را گمان بود

قضا را خایهٔ مرغی نهان بود

44

بسوی بیضه آمد پای برداشت

ولی دستش نداد از جای برداشت

55

نه بر وی چنگل او را ظفر بود

نه دندانش به بردن کارگر بود

66

چو بسیاری به گِرد بیضه درگشت

عجایب حیله‌ای بر ساخت برگشت

77

بیامد بانگ زد موشی دگر را

به پیش او فرو گفت این خبر را

88

درآمد موش زیر بیضه درشد

دو دست و پای او گردش کمر شد

99

گرفتش موش دیگر زود دنبال

کشیدش تا به پیش خانه در حال

1010

ز بیرون گربه در پس کمین داشت

مگر آن شیردل بر موش کین داشت

1111

بجست از پس بسوی موش گستاخ

مگر بس تنگ بود آن موش‌سوراخ

1212

در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه

گرفت آن موش با آن بیضه در راه

1313

به چنگل گربه برکند از همش زود

خلاصی داد از حرص و غمش زود

1414

ببین تا چند جان کند آن ستم‌کار

که تا شد هم به بند خود گرفتار

1515

موافق گفت با هم مرد رهبر

مثال موش با موش سیه سر

1616

الا ای روز و شب در حرص پویان

به حیلت هم چو مور و موش جویان

1717

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

1818

شبان‌روزی چو اختر روز کوری

اسیر حرص روز و شب چو موری

1919

مدان خون خوردن خود را تنعم

فغان از حرص موش و مور مردم

2020

فغان زین عنکبوتان مگس‌خوار

همه چون کرکسان در بند مردار

2121

فغان از حرص موش استخوان رند

همه سگ‌سیرتانِ زشت‌پیوند

2222

اگر نه معدهٔ خون خواره بودی

کجا مردم چنین بیچاره بودی؟

2323

شبان‌روزی فتاده در تک و تاز

که تا کار شکم را چون دهد ساز

2424

بمانده در غم آبی و نانی

که تا پر گردد این دوزخ زمانی

2525

ز هر رنجی که مردم را ز خویش است

تقاضای شکم از جمله بیش است

2626

شکم از تو برآورد آتش و دود

ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود

2727

اگر صوفی ببیند زلهٔ تو

نشیند بی شکی در پلهٔ تو

2828

همی پر کن که گر در تو دلی هست

ز تو پهلو تهی کرده‌ست پیوست

2929

تو گاو نفس در پروار بستی

به سجده کردنش زنار بستی

3030

به مکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

3131

ترا تا گاو نفست سیر نبود

اگر صد کار داری دیر نبود

3232

شکم چون پر شد و در ناز افتاد

قوی باری ز پشتت باز افتاد

3333

ترا در چاه تن افتاد جانی

بدست او ز جایی ریسمانی

3434

به حیلت گرگ نفست را زبون کن

برآی از چاه او را سرنگون کن

3535

اگر در چاه مانی همچو روباه

بدرّد گرگ نفست در بن چاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بگوش خود شنودستم ز هر کس

که موری را بسالی دانهٔ بس

عطار»اسرارنامه»بخش نوزدهم»بخش 8 - الحکایه و التمثیل

اگلی نظم

به راهی بود چاهی بس خجسته

رسن را در دو سر در دلو بسته

عطار»اسرارنامه»بخش نوزدهم»بخش 10 - الحکایه و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور