صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »سی فصل
  3. »بخش 13

بخش 13

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

علوم دین بگویم با تو ای یار

تو این اسرار از من گوش میدار

22

علوم باطنی را گوش میدار

علوم ظاهری فرموش میدار

33

ز علم باطنی ای یار انور

چنین گفتند دانایان رهبر

44

که علم دین بود دانستن راه

شود در راه دین از خویش آگاه

55

شناسی خویشتن را گر کجائی

درین محنت سرا بهر چرائی

66

باول از کجا داری تو آغاز

بآخر هم کجا خواهی شدن باز

77

امام خویشتن را هم بدانی

طلب داری حیات جاودانی

88

ولیکن کس بخود این ره نداند

که پیر رهبر این ره بداند

99

طلب کن پیر رهبر اندرین راه

که گرداند ترا از کار آگاه

1010

ترا راه حقیقت او نماید

در اسرار برویت گشاید

1111

از آن در علم دین آگاه گردی

تو واقف از کلام الله گردی

1212

تو او را گر شناسی علم دانی

علوم اول وآخر بخوانی

1313

تو او را گر شناسی محو مانی

بغیر او دگر چیزی ندانی

1414

تو او را گر شناسی جان بیابی

طریق بوذر و سلمان بیابی

1515

همین است علم دین ای مرد دانا

که دانا در ره وحدت خدا را

1616

بفر شاه مردان ره بری تو

شوی واقف ز سر حیدری تو

1717

مقام علم دین در فر شاهی است

مرا در معنی این علم راهی است

1818

بمعنایش نمایم من ترا راه

که تا گردی ز سر وحدت آگاه

1919

مبین خود را اگر تو مرد دینی

خدا بینی اگر خود را نه بینی

2020

تو خود را محو کن در شیر یزدان

خدا بین و خداخوان و خدا دان

2121

درآئی در مقام خودپرستی

تو خود باشی بت و خود را پرستی

2222

بجز حق هرچه مقصود تو باشد

همان مقصود و معبود تو باشد

2323

تو خود را نیست میکن هست اوباش

زجام وحدت حق مست او باش

2424

تو خود اول شناسی پس خدا را

ز بعد مصطفی خود مرتضی را

2525

به اسرار علی گر راه یابی

ز علم مصطفی آگاه یابی

2626

تو او را گر شناسی نور گردی

بپاکی خوبتر از هور گردی

2727

تو او را گر شناسی مرد راهی

بیابی در دو عالم پادشاهی

2828

باسرارش اگر باشی تو محرم

روی چون قطره اندر بحر اعظم

2929

بنور او ولی او را شناسی

مکن با نعمت او ناسپاسی

3030

بهر عصری ظهوری کرد در دهر

گهی باشد به صحرا گاه در شهر

3131

محمد نور و حیدر نور نور است

بهرجائی که خوانی در حضور است

3232

ترا رهبر بود او ره نماید

نشان راه آن درگه نماید

3333

ترا دانش بدان در کار آرد

ز بی راهی ترا در راه آرد

3434

برو عطار این سر را نگهدار

میان عاشقان میگو تو اسرار

3535

من اسراری که در دل می‌نهفتم

بتو ای مرد سالک بازگفتم

3636

در معنی برویت برگشادم

کلید علم بر دست تو دادم

3737

بگو با مرد دانا سر حق را

ز نادانان بگردان این ورق را

3838

دگر پرسی ز من این چرخ فیروز

ز بهر چیست گردان در شب روز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو ناجی را نمی‌دانی ز هالک

نمی‌دانی درین ره کیست مالک

عطار»سی فصل»بخش 12

اگلی نظم

بگویم با تو از احوال گردون

که تا بینی بمعنی سر بیچون

عطار»سی فصل»بخش 14

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور