صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »سی فصل
  3. »بخش 14

بخش 14

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بگویم با تو از احوال گردون

که تا بینی بمعنی سر بیچون

2

چنین میدان که این چرخ مدور

که گردان شد بامر پاک داور

3

بگردد روز و شب این چرخ دوّار

همه مقصود او دیدار آن یار

4

همه سرگشته گردان بهر یار است

ز بهر دیدن او بی قرار است

5

بگردد این چنین گردنده افلاک

بودتا آب و باد و آتش و خاک

6

همه سرگشته فرمان اویند

همه دلداده و شیدای اویند

7

بگردد این چنین پیوسته مادام

کز آن گشتن زمین را باشد آرام

8

بگردد این چنین گردنده گردون

که تا آید در و یاقوت بیرون

9

بگردد تا نبات از خاک روید

ازو حیوان غذای خویش جوید

10

بگردد این چنین در گرد عالم

کزو پیدا شود در دهر آدم

11

سپهر و انجم و خورشید تابان

همه سرگشته‌اند از بهر انسان

12

ببین گر ز آنکه داری نور بینش

که بر انسان شده ختم آفرینش

13

هر آن چیزی که پیدا شد ز معبود

حقیقت را همه مقصود او بود

14

جهان یابد از انسان زینت و زین

که باشد مجمع آثار کونین

15

بزیر گنبد فیروزه گون طاق

هر آن چیزی که تو بینی در آفاق

16

تمامی بهر انسان آفریدند

مر او را دردو عالم برگزیدند

17

هر آنچه هست از پیدا و پنهان

همه موجود شد در ذات انسان

18

مر او را عالم کوچک از آن گفت

نیارم درّ این اسرار را سفت

19

ولی انسان ز بهر کردگار است

مر او را جز شناسائی چه کار است

20

شناسد خویش از آغاز و انجام

بیاد حق بود در صبح و در شام

21

بداند کز چه موجود است اشیا

شود عارف بنور حق تعالی

22

شود او را شناسائی چو حاصل

بداند در جهان انسان کامل

23

امام کل عالم مرتضی دان

تو او را مظهر نور خدا دان

24

ز شوق او بود گردان کواکب

مر او را سر بسر گشتند طالب

25

سپهر از بهر او گردنده باشد

مر او را از دل و جان بنده باشد

26

ز حل باشد کمینه هندوی او

همین گردد که ره یابد سوی او

27

بهر دم مشتری تسبیح خوانش

ثنای او بود ورد زبانش

28

برفتد تیغ مریخ ستمگر

که تا سازد جدا از دشمنش سر

29

بمدحش زهره هر دم ساز دارد

بهرسازی هزار آواز دارد

30

بود از جان و دل خورشید انور

غلام و چاکر اولاد حیدر

31

ز نور مرتضی او نور دارد

کز آن آفاق را معمور دارد

32

عطارد منشی دیوان او دان

ز شوق او بود در چرخ گردان

33

بسی گردد بگردش ماه شب گرد

که در گشتن نه بیند کس ازو گرد

34

همه از شوق او نالان و گردان

نمی‌گویم چگویم با تو نادان

35

همه سرگشتگی شان بهر شاه است

چه خورشید و چه چرخ و سال و ماهست

36

زمین و آسمان او راست مقصود

همه اشیا ز بهر اوست موجود

37

بود او را بهر جائی اساسی

بهر وقتی بود او را لباسی

38

ولی در اصل یک سررشته دارد

که این رشته بهم پیوسته دارد

39

نگردد منقطع سر رشته هرگز

ز انکار چنین معنی بپرهیز

40

چنین تقدیر داد این رشته را تاب

که گر مرد رهی این رمز دریاب

41

دگر پرسی که لذات جهان را

نمایم بر تو اسرار نهان را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

علوم دین بگویم با تو ای یار

تو این اسرار از من گوش میدار

عطار»سی فصل»بخش 13

اگلی نظم

تو لذات جهان و حشمتش دار

حقیقت حشمت دنیا ست آزار

عطار»سی فصل»بخش 15

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور