Toggle stanza 1
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد
1

بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد

که دام خویش را صیاد زیر خاک نگذارد

2

یکی صد شد زفیض صبح تأثیر سرشک من

که حق دانه پیش خود زمین پاک نگذارد

3

شهادت غافل از پاس ادب جان را نمی سازد

سر عاشق قدم بر دیده فتراک نگذارد

4

کجا خواهد لب گستاخ را راه سخن دادن؟

شکر خندی که دلها را گریبان چاک نگذارد

5

زصبح آفرینش بر نیاید آتشین رویی

که در کوی تو چون خورشید سر بر خاک نگذارد

6

به ور باده نتواند برآمد هر زبردستی

که را دیدی که پشت دست پیش تاک نگذارد؟

7

گزیدم با هزاران آرزو عشقش، ندانستم

که در دل آرزو آن شعله بیباک نگذارد

8

مرا چون آب بود از جلوه مستانه اش روشن

که قمری را به سرو آن قامت چالاک نگذارد

9

طلسم شیشه نتواند برآمد با می زورین

عبث سر در سر پرشور من افلاک نگذارد

10

گرفتم چون شرر در سینه خارا نهان گشتم

مرا در پرده نور شعله ادراک نگذارد

11

نماند از چشم تر در سینه صائب خرده رازم

که ابر نوبهاران دانه ای در خاک نگذارد

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…