Toggle stanza 1
بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است
1

بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است

مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است

2

که گذشته است ازین بادیه دیگر، کامروز

می جهد نبض ره و سینه صحرا گرم است؟

3

سرد شد معرکه عالم و چون بیخبران

همچنان در سر ما ذوق تماشا گرم است

4

چون چراغ سحری پا به رکاب سفرست

سر هر کس که ز کیفیت صهبا گرم است

5

رهرو عشق محال است ز پا بنشیند

پشت این موج سبکسیر به دریا گرم است

6

صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشید

همچنان بسترم از آتش سودا گرم است

7

گردبادش به نظر جلوه فانوس کند

بس که از ناله من دامن صحرا گرم است

8

ریگ از موج برآورد به زنهار انگشت

بس که مجنون مرا نقش کف پا گرم است

9

فیض ما چون نفس صبح بود عالمگیر

همچو خورشید سر عالمی از ما گرم است

10

گل ز شبنم نتوانست عرق کردن خشک

بس که در کوی تو بازار تماشا گرم است

11

دارد از حلقه خود نعل در آتش شب و روز

بس که در صید دل آن زلف چلیپا گرم است

12

گرچه شد هر سر موی تو چو کافور سفید

از تب حرص ترا باز سراپا گرم است

13

از سموم است اگر گرمی صحرا صائب

جگر سوختگان از نفس ما گرم است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…