غزل شمارهٔ 3723
Poet: Saib
Toggle stanza 1کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
فغان که تاج سر من شده است همچو حباب
تعینی که ز دریا مرا جدا دارد
به راستی ز فلک پیش می توان افتاد
ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد
ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد
عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد
به خون تپیدن من دورباش عشق بس است
ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد
حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت
حذر ز سایه بال و پر هما دارد
سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد
چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟
ترحم است درین بوستان بر آن طاوس
که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد
شده است خواب به مخمل حرام از غیرت
ز نقشهای مرادی که بوریا دارد
ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری
که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد
چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟
مرا که لذت افتادگی بپا دارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 415
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 931
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 932
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 121
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3722
Sources
Persian text source: Ganjoor

