غزل شمارهٔ 121
Poet: Ghalib Dehlavi
Toggle stanza 1دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
به وعده گاه خرام تو کرد نمناکم
بیا که شوقم از آوارگی حیا دارد
گشاد شست ادای تو دلنشین منست
اگر خدنگ تو در دل نشست جا دارد
ز من مترس که ناگه به پیش قاضی حشر
هجوم ناله لبم را ز ناله وا دارد
دلم فسرد بیفزا به وعده ذوق وصال
چراغ کشته همان شعله خونبها دارد
تپم ز رشک، همانا به جستجوی کسی ست
که خور ز تاب خود آتش به زیر پا دارد
پی عتاب همانا بهانه می طلبد
شکایتی که ز ما نیست هم به ما دارد
خوش ست دعوی آرایش سر و دستار
ز جلوه کف خاکی که نقش پا دارد
ز جور دست تهی ناله از نهادم جست
نیی که برگ ندارد همان نوا دارد
ز سادگی رمد از حرف عشق و من به گمان
که دوست تجربه ای دارد از کجا دارد
به خون تپیدن گلها نشان یکرنگی ست
چمن عزای شهیدان کربلا دارد
فغان که رحم بدآموز یار شد غالب
روا نداشت که بر ما ستم روا دارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 415
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 931
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 932
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3722
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3723
Sources
Persian text source: Ganjoor

