غزل شمارهٔ 3723

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ادارد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: غزل

Toggle stanza 1
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
1

کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟

ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟

2

فغان که تاج سر من شده است همچو حباب

تعینی که ز دریا مرا جدا دارد

3

به راستی ز فلک پیش می توان افتاد

ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد

4

ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد

عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد

5

به خون تپیدن من دورباش عشق بس است

ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد

6

حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت

حذر ز سایه بال و پر هما دارد

7

سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد

چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟

8

ترحم است درین بوستان بر آن طاوس

که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد

9

شده است خواب به مخمل حرام از غیرت

ز نقشهای مرادی که بوریا دارد

10

ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری

که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد

11

چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟

مرا که لذت افتادگی بپا دارد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور