غزل شمارهٔ 931
Toggle stanza 1مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
11
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
22
ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
33
ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
44
ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد
ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
55
خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد
که صورتیست تن بنده دست و پا دارد
66
مرا و صد چو مرا آن خیال بیصورت
ز نقش سیر کند عاشق فنا دارد
77
برهنه خلعت خورشید پوشد و گوید
خنک کسی که ز زربفت او قبا دارد
88
تنی که تابش خورشید جان بر او آید
گمان مبر که سر سایه هما دارد
99
بدانک موسی فرعون کش در این شهرست
عصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
1010
همیرسد به عنانهای آسمان دستش
که اصبع دل او خاتم وفا دارد
1111
غمش جفا نکند ور کند حلالش باد
به هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد
1212
فزون از آن نبود کش کشد به استسقا
در آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد
1313
اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغ
نه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد
1414
شراب عشق چو خوردی شنو صلای کباب
ز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد
1515
زمین ببسته دهان تاسه مه که میداند
که هر زمین به درون در نهان چهها دارد
1616
بهار که بنماید زمین نیشکرت
از آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد
1717
چرا چو دال دعا در دعا نمیخمد
کسی که از کرمش قبله دعا دارد
1818
چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیست
از آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
1919
خموش کن خبر من صمت نجا بشنو
اگر رقیب سخن جوی ما روا دارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بساط زرکش شاهی چه نقش ما دارد
تن برهنه ما نقش بوریا دارد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 415
درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3722
کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3723
دماغ اهل فنا نشئه بلا دارد
به فرقم اره طلوع پر هما دارد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 121
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 932

