Toggle stanza 1
دست ما در بند چین آستین افتاده است
1

دست ما در بند چین آستین افتاده است

ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است

2

تکمه پیراهن خورشید تابان می شود

همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است

3

می زند بر آتش لب تشنگان آب حیات

گرچه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است

4

در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را

گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است

5

عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسند

ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است

6

می شمارد صورت چین را کم از موج سراب

دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است

7

دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پا

رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است

8

از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند

بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است

9

چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم

تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است

10

نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ

نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است

11

می توان خواند از جبین خاک احوال مرا

بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است

12

سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست

ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…