قصیدهٔ شمارهٔ 60 - تنبیه و موعظت

Toggle stanza 1
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
1
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
2
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
3
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
ستیز دور فلک ساعد توانایی
4
زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن
چه دوستیست که با دوستان نمی‌پایی
5
که اعتماد کند بر مواهب نعمت
که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
6
به‌زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی
تباه‌تر شکنی هر چه خوشتر آرایی
7
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت
که در شکنجهٔ بی‌کامیش نفرسایی
8
اگر زیادت قدرست در تغیر نفس
نخواستم که به قدر من اندر افزایی
9
مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی
تو را سلامت پیری و پای برجایی
10
شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب
کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی
11
چو با قضای اجل بر نمی‌توان آمد
تفاوتی نکند گربزی و دانایی
12
نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست
که بعد ازو متصور شود شکیبایی
13
دریغ خلعت دیبای احسن‌التقویم
بر آستین تنعم، طراز زیبایی
14
غبار خط معنبر نشسته بر گل روی
چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی
15
اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی
چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی
16
زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد
نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی
17
همیشه باز نباشد در دو لختی چشم
ضرورتست که روزی به گل براندایی
18
ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون
که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
19
چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه
زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
20
چو تخم خرما فردات پایمال کنند
وگر به سروری امروز نخل خرمایی
21
برادران تو بیچاره در ثری رفتند
تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
22
خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده
به پنج روز که در عشرت تمنایی
23
دماغ پخته که من شیرمرد برنا ام
برو چو با سگ نفس نبهره برنایی
24
اگر بود دل مؤمن چو موم، نرم نهاد
تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
25
هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید
درست شد به حقیقت که مردم‌آسایی
26
وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی
که چاره نیست برون از شکسته پیرایی
27
سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن
چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی
28
وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست
به دست سعی تو بادست تا نپیمایی
29
ببخش بار خدایا به فضل و رحمت خویش
که دردمند نوازی و جرم بخشایی
30
بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم
مگر به عین عنایت قبول فرمایی
31
ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست
کجا رود مگس از کارگاه حلوایی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی

Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1897

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی

Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 2808

گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی

که زود می روی ای جان و دیر می آیی

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 462

شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی

نداشتم من بیدل جز این تمنایی

JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 978

به چَشْم کَرْدِه‌ام اَبْرویِ ماه‌سیمایی

خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِه‌اَم جایی

HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 491

به من سلام فرستاد دوستی امروز

که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی

HafezQitʿatقطعه شمارهٔ 29

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3064

شدم به سوی چه آب همچو سقایی

برآمد از تک چه یوسفی معلایی

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3065

بیامدیم دگربار سوی مولایی

که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3079

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی

که شعله شعله به نور بصر درافزایی

RumiDivan-e ShamsGhazaliyatغزل شمارهٔ 3080

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor